نكاهي به شعر سهراب سبهري
هر چند سهراب سپهري در زمان حياتش هم شاعر بلندآوازهاي بود، اما پس از مرگ ( در سال 59 ) و در سالهاي پس از انقلاب ، اقبال بيسابقهاي در ميان عوام و خواص يافت و به برجستهترين شاعران نوپرداز و معاصر تبديل شد. شاملو ، اخوان و فروغ در ميان خواص و روشنفكران مخاطبين خود را داشتند اما سپهري در عرصهاي گستردهتر و عموميتر به ميان مردم و بخصوص جوانان راه يافت. اين اقبال ناگهاني و بيسابقه تا حد زيادي از نياز به دوستي و پرهيز از خشونت متعاقب دعواها و خشونتهاي - بعضاً هم اجتنابناپذير- آن ايام ، بر ميخاست. سپهري در كنار فروغ و فراتر از او، مبلغ عشق و عرفان بود و به نوعي پيامبر آرامش و كنار آ‚مدن با مصائب و مشكلات و بنابراين زبان گوياي سرخوردگان از سياست.
سپهري در ميان همهي شعراي معاصر از جنسي ديگر بود، همان گونه كه مولانا در ميان شاعران كلاسيك.
اوتنها شاعري است كه عليرغم جو غالب روشنفكري زمانهي خود، به سياست روي نياورد و جز به راه خود نرفت و به همين علت طعن و لعن روشنفكران زمانه خود را در سكوت تحمل ميكرد و باز به راه خود ادامه ميداد. مهمترين اين نقدها گفته شاملوست كه عرفان او را » نابهنگام« ميدانست و ميگفت در زماني كه آدم را لب جو سر ميبريدند او نگران ” گل شدن آب“ جو بود. با اين وجود شاملو اذعان ميكند شايد هم حق با سپهري بوده باشد كما اينكه از كارهاي متأخر شاملو نيز ترجمهي اشعار” مارگوت بيكل“ ، شاعرهي آلماني است كه قرابت حس عجيبي با سهراب دارد. اما در ميان شعراي معاصر او به فروغ و فروغ به احساس نزديكي بيشتري ميكردند. البته فروغ، سهراب را در اوج كارش نديد و فقط سه يا چهار كتاب اول او را ديده بود در حالي كه هنوز» صداي پاي آب« چاپ نشده بود. معهذا قضاوت جالبي راجع به او دارد:
» سپهري با همه فرق دارد. دنياي فكري و حسي او براي من جالبترين دنياهاست...وسيعاست... اگر تمام نيروهايش را فقط صرف شعر ميكرد، آن وقت ميديديد كه به كجا خواهد رسيد.« ( گفتگو با سيروس طاهباز و غلامحسين ساعدي) سپهري هم ظاهراً راجع به فروغ است كه ميگويد: شاعرهاي را ديدم/ آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش/ آسمان تخم گذاشت (نداي آغاز) و اين شعر ما را ياد فروغ مياندازد كه ميگويد:
و پرستوها / در گودي انگشتهاي جوهريم/ لانه خواهند گذاشت...
سهراب در رثاي فروغ شعري تحت عنوان » دوست« سروده است و در آن، او را » از اهالي امروز« مينامد كه » با تمام افقهاي باز نسبت داشت/ و لحن آب و زمين را چه خوب ميفهميد.« و » به شكل خلوت خود بود / و عاشقانهترين انحناي وقت خودش را / براي آينه تفسير كرد / و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود.../ هميشه كودكي باد را صدا ميكرد/ هميشه رشتهي صحبت را / به چفت آب گره ميزد...« ( حجم سبز)
تو گويي اين توصيفات براي خود سهراب هم مصداق دارد و او واجد همان خصوصياتي است كه به فروغ نسبت ميدهد. در واقع اين قطعه ميشد توسط فروغ راجع به سهراب هم سروده شود.
اما همين سپهري در نامهاي به احمدرضا احمدي راجع به روشنفكران سياستزده دورانش ميگويد: » ايران دشتهاي زيبا، مادران خوب و روشنفكران بد دارد«
و شگفتا كه عمر اين هر دو ( فروغ و سهراب) بسيار كوتاه بود و اگر اجل مهلتشان ميداد، چه بسا قلههاي بالاتري از شعر و شاعري را فتح ميكردند.
گفتم كه ويژگيمنحصر به فرد سپهري در خود فرو رفتن و تنها رفتن بود. او چمداني را كه » به اندازه پيراهن تنهايي« خودش است ميبندد و به راه ميافتد. بسامد كلمه» تنهايي« در اشعار سپهري چنان زياد است كه آن را ميتوان يكي از كليدهاي اصلي فهم شعر او به حساب آورد:
من هواي خودم را مينوشم/ و در دور دست خودم، تنها، نشستهام ( شاسوسا)
يا:بر خود خيمه زنيم/ سايبان آرامش ما / مائيم ( سايبان آرامش ما)
اما همه اين حرفها بدان معني نيست كه سپهري از اجتماع كناره ميگيرد و به شيوه عرفا و راهبان انزواجو، فقط سوداي در كشيدن گليم خود را از آب دارد. او رويكرد اجتماعي هم دارد ولي نگاهش به اجتماع نگاهي انساني است نه سياسي:
من قطاري ديدم كه سياست ميبرد/ و چه خالي ميرفت (صداي پاي آب)
در كتاب» حجم سبز« سخن گفتن از انسان و دردهاي انسان بيشتر ميشود و ديگر سپهري صرفاً از طبيعت و جهان سخن نميگويد. منتهي نميكوشد تصويري سياه از وضعيت انسان به دست دهد. او مبلغ دردمندي نيست و صرفاً دردهاي بشري را جار نميزند بلكه به دنبال مرهمي ميگردد تا بر زخمهاي انسانيت بگذارد، قطعه» پيامي در راه« مبين جهتگيري آشكار او به سوي آلام انساني است:
... خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد / زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد... / روي پل دختركي بيپاست/ دب اكبر را برگردن او خواهم آويخت / هر چه دشنام از لبها خواهم برچيد/ هر چه ديوار، از جا خواهم بركند... / من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد، دلها را با عشق.../ آشتي خواهم داد /آشنا خواهم كرد.../ دوست خواهم داشت.
قطعه » آب« در همين كتاب هم رويكردي مشابه به جامعه دارد:
آب را گل نكنيم/ در فرو دست انگار كفتري ميخورد آب /يا كه در بيشهي دور سيرهاي پر ميشويد/ يا در آبادي كوزهاي پر ميگردد... /شايد اين آب روان / ميرود پاي سپيداري/ تا فرو شويد اندوه دلي/ دست درويشي شايد نان خشكيده فرو برده در آب...
و آن كس كه اين چنين دل با مردمان فرو دست و پرندگان بيشههاي دور دارد، به طريق اولي از فجايع و خشونتهاي انسان ساخته، بيزاري و برائت ميجويد:
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد/ حكايت كن از گونههايي كه من خواب بودم و تر شد/ بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند / در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي كودك گذر داشت... (به باغ هم سفران)
و نكته ديگر در متفاوت بودن سپهري آن است كه از عشق جواني در آثار او خبري نيست و از اين نظر هم به مولوي شبيه است. حتي در آثار اوليه خود نگاهي متفاوت به دنيا دارد كه او را يكسره از تمام شعراي معاصر خود تمايز ميسازد و كليد گشايندهي پنجرهاي كه به دنياي سپهري گشوده ميشود، آشنايي با نوع نگاه او به دنيا و زندگي است.
نگاه و بينش سپهري:
متفاوت بودن سپهري ريشه در كودكيهايش دارد و پس از آن نقاش بودنش و بعد از آن تأثراتي كه از تفكر تائوئيستي و ذن بوديستي در سفرهايش به هند و ژاپن ، برگرفته است. ابتدا مخلص اين نگاه را بيان ميكنيم و سپس رد شكلگيري آن را در زندگي سپهري به طور مشروحتري دنبال خواهيم كرد .
در يك جمله بيني سپهري خلاصه ميشود در جايگزين كردن » رابطهي فكري و لفظي« با جهان به وسيلهي» رابطه حسي« به عبارت ديگر سپهري ميخواهد ” بار دانش“هاي لفظي و ذهني را كه جامعه به او القا كرده به زمين بگذارد و خودش همه چيز را حس و تجربه كند. به جاي ارتباط لفظي و ذهني، ارتباط بلاواسطه و مستقيم و به جاي ارتباط عقلي، ارتباط شهودي را ميطلبيد و اين گرايش را از دوران كودكي داشت. همهي ما در كودكيهايمان چنين رابطهاي با طبيعت داشتهايم اما القائات خانوادگي و اجتماعي به ما آموختند كه با لفظ و تصورات اشيا رابطه داشته باشيم و نه با خود آنها. بچه كه بوديم كلاغ و زاغچههاي سر مزارع را » جدي «ميگرفتيم و از ديدن گلو گياهان و حشرات و پرندگان » مجذوب« ميشديم. قسمت اعظم ذهنيت سپهري را اين نگاه تشكيل داده است و با اين نگاه ميتوان سپهري را تا حد زيادي فهميد.
كودكيهاي سپهري با طبيعت عجين بوده و خودش در »كتاب اتاق آبي« حكايت ميكند كه در باغي كه زندگي ميكردهاند با گل وگياه و مور و مار چگونه رابطهاي داشته است اين گرايش بعدها راه او را به سوي نقاش شدن باز كردند چرا كه نقاشي هم مستلزم نوعي ارتباط بصري و حسي با اشياست؛ چه در ناحيه خلق تابلو و چه در ناحيهي ادراك آن.
اما پس از سفر به هند و ژاپن است كه شكل تئوريزه شده اين گرايش و تمايل به حس كردن بلاواسطه دنيا را در آرا و افكار ذن بوديستها و تائوئيستها ميبيند و آشنايي با عقايد آنان مرحلهي جديدي از شاعري سپهري را سامان ميدهد كه از كتاب» صداي پاي آب« شروع ميشود. با توجه به اينكه سپهري» اطاق آبي« را در سال 55 و چهار سال قبل از مرگش نوشته، تفكرات ذن بوديستي در آن به خوبي پيداست. اطاق آبي و معماري آن مورد علاقه سهراب در دوران كودكي بود و در اين دوران انس و الفتي با اين اطاق داشت. او ميگويد:
» معمار اطاق آبي... مثل آرشيتكت امروز دچار بيماري عقلي غروب نبود. كشف و شهود راهنمايش شده بود... نيرويي مرا به اطاق آبي ميبرد. گاه ميان بازي ، اطاق آبي صدايم ميزد. از همبازيها جدا ميشدم. ميرفتم تا ميان اطاق آبي بمانم. وگوشبدهم. چيزي در من شنيده ميشد. مثل صداي آب كه خواب شما بشنود. جرياني از سپيده دم چيزها از من ميگذشت و در من به من ميخورد. چشمم چيزي نميديد: خالي درونم نگاه ميكرد و چيزها را ميديد. به سبكي پر ميرسيدم و در خودم كم كم بالا ميرفتم و حضوري كم كم جاي مرا ميگرفت. حضوري مثل وزش نور. وقتي كه اينحالت ترد و نازك مثل يك چيني ترك ميخورد، از اطاق ميپريدم بيرون. ميدويدم ميان شلوغي اشكال.جايي كه هر چيزي اسمي دارد. طاقت من كم بود. من بچه بودم... من در اطاق آبي چيز ديگري ميشدم. انگار پوست ميانداختم. زندگي رنگارنگ غريزيام بيرون، در باغ كثرت، ميماند تا من برگردم. پنهاني به اطاق آبي ميرفتم. نميخواستم كسي مرا بپايد. عبادت را هميشه در خلوت خواستهام. هيچ وقت در نگاه ديگران نماز نخواندهام.
اين »خالي درون« كه سپهري نام ميبرد همان تهيوارگي ذن بوديستي است كه از لفظ و نام پرهيز ميكند تا چيزها را حس كند بدون آن كه روي آنها نام بگذارد و به آنها كثرت ببخشد. لائوتسه در كتاب» دائو جينگ« ميگويد:
» بينامي مادر آسمان و زمين است و اسم مادر هزاران چيز« سپهري در اطاق آبي با خالي درونش ميپيوست و از » باغ كثرت نامها و نشانهها« جدا ميشد و در امواج غريب » پوست ميانداخت« و شهودي كودكانه را تجربه ميكرد:
»بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم/ نام را بازستانيم از ابر/ از چنار، از پشه، از تابستان...« ( صداي پاي آب)
لائوتسه ميگويد:» از خويشتن خالي است فرزانه. سرشار ديگران« و با سكوت به تجربهي حسي مينيشند:
» زبانبست، آن كه دانست. ندانست، آن كه گفت« ( دائو دجينگ)
سپهري همچون » آندره ژيد« دوست دارد نرمي شنهاي ساحل را با پاي برهنه حس كند و كفش را بر نميتابد. كفش، مانع گفتگوي مستقيم زمين و پا ميشود:
» روي بام هميشه پابرهنه بودم. پابرهنگي نعمتي بود كه از دست رفت. كفش، ته ماندهي تلاش آدم است در راه انكار هبوط. تمثيلي از غم دورماندگي از بهشت. در كفش، چيزي شيطاني است. همهمهاي است ميان مكالمهي سالم زمين و پا«
اما اين كودك با اين حس وحال وقتي پا به مدرسه و جامعه ميگذارد، ميبيند كه ميخواهند همه اين چيزهاي قشنگ را از او بگيرند و او را به كيسهي زبالهي محفوظات لفظي تبديل كنند و » تفاله واقعيت« را به جاي واقعيت به او قالب كنند:
» من شاگرد خوبي بودم. اما از مدرسه بيزار. مدرسه خراشي بود به رخسار خيالات رنگي خردسالي من . مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود. نماز مرا شكسته بود... روز ورودم يادم نخواهد رفت: مرا از بازي» گرگم به هوا« ربودند و به كابوس مدرسه سپردند. خودم را تنها ديدم و غريب. غم دورماندگي از اصل با من بود. آدم پس از هبوط بودم... شاگرد، كيسه زبان بود. درس در او خالي ميشد.» منابع طبيعي ايران« در كتاب جغرافي بود،نه در خاك ايران. سرمشق » ادب و راستي« در محيط مدرسه نبود، در رسمالخط مدرسه بود. معلم در سخنراني مدير،»پدر دلسوز« بود. در كلاس نه پدر بود و نه دلسوز. كتاب درس فارسي يك مرقّع بيقواره بود. در آن خزف كنار صدف بود: قاآني كنار مولوي. مولوي در كتاب سال سوم ابتدايي بود. مهم نبود كه مولوي دور از فهم ما بود. شعرش از رو هم درست خوانده نميشد. آموزش جدا بود از زندگي .كتاب، تفالهي واقعيت بود. حرف كتاب، پروانه خشك لاي كتاب بود... نمره اخلاقم در مدرسه بيست بود در خانه صفر .در مدرسه سربزير بودم درخانه سركش، در مدرسه ميترسيدم، در خانه ميترساندم. مدرسه دياري بريده از كوچه و بازار شهر بود، يك جزيره بود. در اين جزيره خوراك درسي ما آبستره بود... ابتكار و تخيل نبود. دانش،حرفي در كتاب بود... سعدي هميشه سرمشق بود. سرمشق خط فقط. وگرنه » به جان زنده دلان« كه دلها آزرديم و نظر تنها» بدين مشتي خاك« كرديم. » گل بيخار جهان« نشديم.» زمام عقل بدست هواي نفس« داديم و باور داشتيم سعدي شعرش را براي مق خط گفته است وگرنه،» بار درخت علم« اين نبود.«
» آموختن ،به حافظه سپردن بود و غايت نمره گرفتن. كلاس از زندگي بيرون بود. كلرور دو سديم جز دست معلم شيمي نبود] اما[ شوري سفره ما از نمك بود. با گچ ميشد خانه سپيد كرد با سولفات كلسيم نميشد. در زنگ فيزيك ارشميدس با ما بود در حوض خانه با ما نبود. تنها سود درس شيمي، سود سوزان بود. معلم ادبيات ما متمدن بود: ” اهلي“ را به ” وحشي“ برتري ميداد. كتاب فارسي، كتاب اخلاق بود. تكههايي از بزرگان ادب فارسي در آن بود. اما دست كوتاه شاگرد دبيرستان كجا و دامن بلند مثنوي.«
بدين گونه سپهري نقدي عميق و تيزهوشانه را بر سيستم تعليم و تربيت موجود وارد ميسازد و بخصوص در مقاله»معلم نقاشي ما« از علاقه خود به نقاشي و برخورد اولياي مدرسه با اين علاقه سخن ميگويد:
» داشتم يك تكه ابر ميكشيدم، رسيده بودم به كوه، كه باران ضربه بر سرم فرود آمد، فرياد معلم بلند بود:» كودن، همه درسهايت خوب است.عيب تو اين است كه نقاشي ميكني.« كاش زنده بود و ميديد هنوز اين عيب را دارم. تازه، نقاشي هنر است. هنر نفي عيب است و نميتوان به كسي گفت: » عيب تو اين است كه هنرداري« جرأت نداشتم به او بگويم كودن كه نميتواند همه درسهايش خوب باشد.«
اشارهاي مختصر به اهل تعاليم ذن به شناخت سپهري كمك شاياني ميكند:
از منظر ذن جهان بيمارستان است و نوع انسان بيمار است و بيماري او به نوعي خودآگاهي مفرط بر ميگردد. اين خودآگاهي مفرط ناشي از دخالت فكر و ذهن در تمام ارتباطات انسان با انسان و انسان با عالم است. فكر و عقل پا از گليم خود بيرون گذاشتهاند و يك لحظه ما را فارغ نميگذارند تا دنيا را بفهميم، حس كنيم و لمس نماييم و حاصل آن فقدان آرامش، فقدان تماميت و يكپارچگي وجودي، فقدان حس وحدت و هماهنگي با طبيعت و در عوض احساس ناآرامي و تفرقه وجودي و تقابل با عالم در جان ما است. آدم كامل مورد نظر ذن، انساني كاملاً طبيعي و خودبخودي( نه مكانيكي و مصنوعي) است. آدمي است غريزي و حسي كه هر وقت گرسنه شد غذا ميخورد هر وقت خسته شد ميخوابد. از ته دل ميخندد و از ته دل ميگريد. وابسته به قضاوت اين و آن نيست و كودكانه و شهودي با عالم عشق ميكند. دنيا را ميچشد و حس ميكند. در بند ساعت و عادت و وقت و زمان و مكان نيست. خود را با اوصاف و عناوين شناسايي نميكند تا حس جدايي از كل كائنات در او ايجاد شود. ساده زندگي ميكند و با كائنات در تلائم و هماهنگي كامل است. اهل قضاوت و خوب و بد كردن نيست با همه چيز كنار ميآيد. راحت است و چون بار عناوين و صفات را با خود حمل نميكند و دلش به القاب و تشخصات خوش نيست، سبكبار است و تهي واره و اين تهيوارگي عين اوج و عروج است. در اين جاست كه خالي و عالي يكي ميشوند. براي آشنايي مفصلتر با ذن بوديسم كتاب » طريقت ذن« اثر آلنواتس با ترجمه دكتر هوشمند ويژه قابل توصيه است.
اين رويكرد طبيعي و حسي به جهان خاصه در عالم هنر كه عرصه حس و ادراك حسي است رخ مينمايد. به گونهاي كه ذن با هنرها در آميخته است و بخصوص با نقاشي، شعر ، كمانگيري، گلآرايي ،تزئين منزل و غيره. هنرمند ذن در اين عرصهها از شهود برخوردار است و با نگاهي كلي و جامع در همه چيز مينگرد و تماميت وجود خود را به دست قلم و كمان ميسپرد و براساس راهنمايي ناخودآگاه و شهود، كامل ترين هنرها راخلق ميكند. در هنرهاي رزمي و موتورسواري اين نوع رويكرد بسيار مطرح است. هايكوهاي معروف ژاپني هم از ذن بهرهمندند. نقاشان ذن اشكال را بسيار ظريف و دقيق رسم ميكردند. سپهري از هايكوها و نقاشيهاي خاور دور تأثير بسيار در شعر و نقاشي گرفتهاست و در كتاب آبي نقاش غربي و شرقي را از اين حيث مقايسه ميكند:
» به گوش هنرمند خاور دور خواندهاند: ده سال خيزران را بررسي و طراحي كن تا جايي كه خود به خيزران بدل شوي... ذن را جهش برق گفتهاند. هنر ذن جاي روان - دستي است .. قلم مو جلوتر از نقاش روان است. پيش از نقاش مينگارد. ميان كاغذ و قلم مو منطق و انديشهي نگارگر حجاب نيست ... غربي ميگويد من نقاشي ميكنم تا چيزي داشته باشم به آن نگاه كنم. انگار از خلوت و تهي بصري پيرامون ميهراسد، اين ديد يك غربي است. نقاش چيني در عمل نقاشي حل ميشود. WACHEN ميگويد: وقتي كه به نگارگري ميآغازم، خبرم نيست كه مينگارم. پاك از ياد ميبرم كه اين برتري نميدهد... تهي را با پُري برابر مينهد... روي هيچ چيز انگشت نميگذارد و چيزي را به چيز ديگر ترجيح نميدهد... نقاش ايراني پرهيز از سيستم ترجيح را گاه بدان جا ميكشد كه وحدت كار به خطر ميافتد... به نگاري بيش از نگار ديگر دل نميدهد. وارستگي چشم دارد. در گلي فزون از گل ديگر، لطافت نمينشاند: عدل قلم دارد... صورتگر به آفريدگان خود يكسان مهر ميورزد. در پرده رنگ حسادت نيست. جاي چشم ربا نيست ... نقاش غربي در پردهي خود به روي چيزي انگشت مينهد. به همان گونه كه بر انسان انگشت نهاده است... والهي همه چيز نيست، شيداي يك چيز است. گرايش او به نگاشتن رخساره ( پرتره) يكسونگري وي را ميرساند... به نقاش شرقي گفتهاند از طبيعت سرمشق بگير ، اما نه براي بازنمايي آن... او به دام واقعيت عيني نميافتد. اشيا را به دور از زمان و مكان مينگرد... گرد شباهت نميگردد... چيني ببر را نقاشي نميكند.»ِ ببري ببر« را ميكشد. جنگل را ” آن سان كه به چشم خود درختان ظاهر شود“ نقش ميزند...«
و باز در باب تأثر سپهري از تائوئيسم ، او اتاق آبي را اين گونه وصف ميكند:
»اطاق آبي خالي بود مثل روان تائوئيست . ميشد در آن به » آرامش در تهي« رسيد . به السكينه رسيد.«
بعد از بيان تأثيرات ذهن بوديسم در ذهنيت نقاشانه سپهري، ميخواهم ردپاي اين تأثر را در اشعارش دنبال كنم.
در بيان تعدد مذاهب در هند ميگويد:
» در بنارس سر هر كوچه ، چراغي ابدي روشن بود...« ( صداي پاي آب) يا در شعرش گاه صراحتاً ميگويد:» من ودا ميخوانم...«
در بيان تهي وارگي خود را مقيم هيچستان معرفي ميكند:
به سراغ من اگر ميآئيد/ پشت هيچستانم...(حجم سبز)
و اصولاً نام كتاب آخرش» ما هيچ،ما نگاه«؛ متأثر از آموزههاي ذن است كه انسان تهي وارهاي را طلب ميكند كه فقط تماشا كند و عنوان بعضي از اشعارش مثل » تا گل هيچ« در كتاب» شرق اندوه« نيز حاكي از همين گرايش است. مصداق » عالي و خالي« را در قطعه » نيايش« ببينيد:
» ما چنگيم: هر تار از ما دردي، سودايي/ زخمه كن از آرامش ناميرا/ ما را بنواز /باشد كه تهي گرديم/ آكنده شويم از والا» نت« خاموشي... / هر سو مرز، هر سو نام/ رشته كن از بيشكلي / گذران از مرواريد زمان و مكان/ باشد كه به هم پيوندد همه چيز /باشد كه نماند مرز/ كه نماند نام...«( شرق اندوه)
يا شباهت اين قطعه را با هايكوهاي ژاپني:
» نيها، همهمهشان ميآيد/ مرغان، زمزمهشان ميآيد.../ از بن هر برگي و همي آويزان/ و كلامي ني/ نامي ني/ پائين جاده بيرنگي / بالا خورشيد هماهنگي « (ويد)
قطعهاي هم به نام bodhi دارد كه درباره مكاشفه و روشن شدگي بودا در زير آن درخت معروف است:
آني بود درها وا شده بود / برگي نه، شاخي نه، باغ فنا پيدا شده بود/ مرغان مكان خاموش . خاموشي گويا شده بود/ ... من رفته، او رفته ، ما بيما شده بود/ زيبايي تنها شده بود/ هر رودي دريا/ هر بودي، بودا شده بود.( شرق اندوه )
و عجيب است كه سپهري از تصوف و عرفان اسلامي - ايراني سخن نميگويد و اين در جاي خود نكتهي مهمي است. در عين حال او به مذاهب به يك چشم مينگرد:
قرآن بالاي سرم، بالش من انجيل، بستر من تورات و زبرپوشم اوستا/ ميبينم خواب: بودايي در نيلوفر آب ( شرق اندوه)
عرفان سپهري غالباً عرفان آفاقي است و خدا را كوه و درو دشت ميبيند. عرفان او عرفاني ناتوراليستي است كه با مفهوم وحدت وجود و وحدت شهود گره خورده است. خداي او به رگ گردن نزديكتر است و در لابلاي گلها و گياهان:
» وخدايي كه دراين نزديكي است/ لاي اين شب بوها/ پاي آن كاج بلند.../ من مسلمانم/قبلهام يك گل سرخ/ جا نمازم چشمه، مهرم نور/ دشت سجاده من... / در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف ... / من نمازم را وقتي ميخوانم / كه اذانش را باد / گفته باشد سر گلدستهي سرو/ من نمازم را پي تكبرهالاحرام علف ميخوانم / پي قد قامت موج / كعبهام بر لب آب/ كعبهام زير اقاقيهاست.../ حجرالاسود من روشني باغچه است...« ( صداي پاي آب)
او به دنبال جايي است كه در آن خدا و درخت، آسمان و زمين به هم ميرسند:
» بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد ... ( هم سطر هم سپيد)
يكي از زيباترين اشعارش كه با تيمن از قرآن كريم و به استقبال از نحوهي خطاب قرآن، سروده است،» سوره تماشا« نام دارد كه به شيوهي كلام خداوند با سوگند آغاز ميشود:
به تماشا سوگند / و به آغاز كلام
و با لحن رسولانه، رسالت خود را چنين به مردم ابلاغ ميكند:
من به آنان گفتم/ آفتابي لب درگاه شماست/ كه اگر در بگشاييد/ به رفتار شما ميتابد...
و ميگويد سعادت را روي زمين پيدا كنيد و از زمين و طبيعت غافل نباشيد:
و به آنان گفتم.../ در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است/ كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند / پي گوهر باشيد... و به آنان گفتم / هر كه در حافظه چوب ببيند باغي/ صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند/ هر كه با مرغ هوا دوست شود / خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود...
و وقتي از او معجزه ميخواهند ميگويد:
زيربيدي بوديم/ برگي از شاخهي بالاي سرم چيدم، گفتم/ چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين ميخواهيد؟/ ميشنيدم كه به هم ميگفتند:/ سحر ميداند، سحر!
و وقتي همه اين آيات آنها را قانع نميكند، آنها را محكوم به عادتمندي ميكند و بر چشمهايشان مهر ميزند تا زيباييها را نبينند و دستشان به سرشاخهي هوش نرسد:
ابر انكار به دوش آورند/ باد را نازل كرديم/ تا كلاه از سرشان بردارد/ خانههاشان پر داوودي بود/چشمشان را بستيم/ دستشان را نرسانديم به سر شاخهي هوش / جيبشان را پر عادت كرديم/ خوابشان را به صداي سفر آينهها آشفتيم ... ( حجم سبز)
نميدانم سپهري چقدر با آثار آندرهژيد محشور بوده ولي بايد گفت كه ژيد هم در » مائدههاي زميني« اش مسحور نوعي عرفان ناتوراليستي است و شباهتهاي شگفتانگيزي بين برداشتها و تلقيهاي اين دو نفر از طبيعت وجود دارد . اين مقايسه را به عنوان پي گفتار در پايان آوردهام.
گفتم كه سپهري به جاي رابطهي فكري و ذهني و لفظي با دنيا، رابطهي حسي را جانشين ميكند و اين نگاه را ذن بوديسم فقط تشديد كرده وگرنه آن را از كودكيهايش همراه خود داشت و كيست كه كمابيش در دوران كودكي چنين رابطهاي را تجربه نكرده باشد. بگذاريد از قول خود او كلام را پيگيريم:
خودش در توصيف دوران كودكياش ميگويد فارغ از فلسفه و دانش ( و بقول ذنرينها فارغ از دانستگيها) آب ميخورد و توت ميچيد. غريزي ميزيست و با ديدن انار رسيده و ترك خورده، دستش به سوي آن دراز ميشد و دل به آواز پرندگان ميداد:
آب بيفلسفه ميخوردم/ توت بيدانش ميچيدم/ تا اناركي تركي بر ميداشت، دست فواره خواهش ميشد/ تا چلويي ميخواند سينه از ذوق شنيدن ميسوخت.. ( صداي پاي آب )
شاعران ميبايست با احترام با گل حرف بزنند:
شاعري ديدم، هنگام خطاب، به گل سوسن، ميگفت:» شما« ( همان جا)
فقيه و عارف زمانه را طعنه ميزند كه با لفظ و كلام رابطه دارند و نوميدوار ره به حقيقت نميبرند:
سربالين فقيهي نوميد، كوزهاي ديدم لبريز سؤال../ عارفي ديدم بارش » تنناهو يا هو« (همان جا)
در كودكيها همه چيز را ميشد حس كرد و به چشم ديد:
عشق پيدا بود، موج پيدا بود/ برف پيدا بود، دوستي پيدا بود / كلمه پيدا بود / آب پيدا بود، عكس اشياء در آب..( همان جا)
اما فلاسفه و دانشمندان به جاي تحير و شناور بودن در افسون زيباييها، به شناسايي دلايل زيبايي گلها و پرستوها ميپردازند. سهراب توصيه ميكند بايد پشت دانايي اردو زد و بار سنگين دانايي را از دوش بر زمين گذاشت:
كار ما نيست شناسايي» راز«گل سرخ/ كار ما شايد اين است/ كه در » افسون« گل سرخ شناور باشيم/ پشت دانايي اردو بزنيم/ دست در جذبهي يك برگ بشوئيم و سرخوان برويم/ صبحها وقتي خورشيد در ميآيد متولد بشويم/ هيجانها را پرواز دهيم... /بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم / نام را باز ستانيم از ابر/ از چنار، از پشه، از تابستان /... در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم... (همانجا)
به حس و غريزه ميدان بدهيم:
پرده را برداريم/ بگذاريم كه احساس هوايي بخورد... / بگذاريم غريزه پي بازي برود ... (همانجا)
باغ كودكيهايش مكاني بود كه او در آن رابطهي حسي با گياهان داشت و به تعبير خود حسش را به گياه گره ميزد: باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه...(همانجا)
و اين كار عاشقي است كه با كتاب عشق نميورزد و ميداند علم عشق در دفتر نيست. مثل ماهي در آب غوطه ميخورد بدون آن كه در پي گرهگشايي از راز رودخانه باشد:
و او و ثانيهها بهترين كتاب جهان را / به آب ميبخشند/ و خوب ميدانند/ كه هيچ ماهي هرگز/ هزار و يك گره رودخانه را نگشود ... (مسافر)
بايد كتاب را بست/ بايد بلند شد / در امتداد وقت قدم زد/ گل را نگاه كرد/ ابهام را شنيد/ بايد دويد تا ته بودن/... بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد/ بايد نشست/ نزديك انبساط / جايي ميان بيخودي و كشف ( هم سطر، هم سپيد)
و حسرت زماني را ميخورد كه انسان اوليه لب آب ميزيست و در خلسهاي لطيف در مراتع غلت ميخورد و در متن عناصر ميخوابيد. دانش او دانش آب بود و فلسفهي او فلسفهي آسمان لاجوردي:
روزي كه / دانش لب آب زندگي ميكرد/ انسان/ در تنبلي لطيف يك مرتع/ با فلسفههاي لاجوردي خوش بود/ در سمت پرنده فكر ميكرد /با نبض درخت، نبض او ميزد/ مغلوب شرايط شقايق بود/ مفهوم درشت شط/ در قعر كلام او تلاطم داشت/ انسان/ در متن عناصر ميخوابيد... ( از آبها به بعد)
در كلام انسان اوليه، مسماي شط موج ميزد نه اسم آن و اين چشمشويي و واژهشويي خلاصهي فلسفه و جهانبيني سپهري است:
چشمها را بايد شست/ جور ديگر بايد ديد / واژهها را بايد شست/ واژه بايد خود باد/ واژه بايد خود باران باشد ... و نخوانيم كتابي كه در آن باد نميآيد / و كتابي كه در آن پوست شبنمتر نيست/ و كتابي كه در آن ياختهها بيبعدند... ( صداي پاي آب )
و آرزومند روزي است كه انتشار حواس جاي انتشار صدا و كلام را بگيرد:
ولي مكالمه، يك روز، محو خواهد شد/ و شاهراه هوا را / شكوه شاهپركهاي انتشار حواس / سپيد خواهد كرد... ( مسافر)
و روزي كه كودكان احساس بازيگوشي از سر گيرند:
كودكان احساس !/ جاي بازي اينجاست/ زندگي خالي نيست / مهرباني هست ، سيب هست، عرفان هست/ آري / تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد ... ( در گلستانه )
و چشم جاي گوش را بگيرد:
و من/ در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم . (آن برتر)
چشمان را بسپاريم كه مهتاب آشنايي فرود آمد / لبان را گم كنيم ، كه صدا نابهنگام است... ( شب هم آهنگي )
و به تماشا سوگند ميخورد ( سوره تماشا)
ذهن را كه از انديشه خالي ميكند ، لرزش شادي را در دل حس ميكند و به هستي سلام ميكند:
در سايه -باران گريستم/ و از چشمهي غم برآمدم / آلايش روانم رفته بود /جهان ديگر شده بود/ در شادي لرزيدم / و آن سو را به درودي لرزاندم ... /فرجامي خوش بود: انديشه نبود... (آوار آفتاب)
حضور و حيرت ايام كودكي خود را در رابطهبا شن بازي ، اشتباههاي خندهدار و زماني كه همه چيز ناب بود و خودش بود و او را در آستان ادراك ملكوت قرار ميداد، چنين وصف ميكند:
رفتم تا وعدهگاه كودكي و شن / تا وسط اشتباههاي مفرح / تا همه چيزهاي محض ... / با تنهاي از حضور / نبض ميآميخت با حقايق مرطوب / حيرت من با درخت قاطي ميشد/ ديدم در چند متري ملكوتم ... ( نزديك دورها)
و باز تأسف براي از دست رفتن روزگاري كه انسان گذشته در وحدت با طبيعت ميزيست و برگ و شاخه و ستاره را ميفهميد:
خواب شيريني از هوش ميرفت / از تماشاي سوي ستاره / خون انسان پر از شمس اشراق ميشد...( اينجا پرنده بود )
و تجربه خود از بازيابي حال وهواي آن روزگاران را توصيف ميكند:
امشب / دستهايم نهايت ندارند/ امشب از شاخههاي اساطيري / ميوه ميچينند...
و او را به دوران ماقبل شيوع بيماري تكلم ميبرند:
در علفزار پيش از شيوع تكلم / آخرين جشن جسماني ما به پا بود... ( متن قديم شب )
نگاهش به طبيعت:
سپهري چنان با پديدههاي طبيعت پيوند ميخورد و در ميآميزد كه گويي در جاي آنها مينشيند و از منظر آنان به دنيا مينگرد تا آنجا كه بينام و نشاني و سادگي علفهاي مرطوب را حس ميكند.
نيما در » حرفهاي همسايه« ميگويد:
دانستن سنگي يك سنگ كافي نيست... گاه بايد در خود آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بيرون نگاه كرد... تو بايد عصارهي بينايي باشي..
و سپهري:
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم/ بيا زودتر چيزها را ببينيم ... ( به باغ همسفران)
دم و بازدم سلولهاي گياهي را، پديد و ناپديد شدن دم به دم نور را از لابلاي درختان ( صداي سرفه روشني ) و پرتاب شدن آب از سوراخ سنگها را احساس ميكند. شوق پرواز در جانش چنان متراكم شده كه مهارهاي مصنوعي و اجباري نميتواند مانع آن شود. »آغاز زمين« احساس بلاواسطه و ابتدا به ساكن زمين قبل از هجوم فكر و واژه است كه در آن تري آب و سبزي درخت حس ميشود:
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم / من صداي نفس باغچه را ميشنوم/.. وصداي سرفهي روشني از پشت درخت / عطسهي آب از هر رخنهي سنگ / چكچك چلچله از سقف بهار... / متراكم شدن ذوق پريدن در بال / و ترك خوردن خودداري روح... من به آغاز زمين نزديكم / نبض گلها را ميگيرم /آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت ... ( صداي پاي آب)
هر كجا برگي هست، شور من ميشكفد... / من صداي پر بلدرچين را ميشناسم / رنگهاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را / خوب ميدانم ريواس كجا ميرويد/ ساركي ميآيد، كبك كي ميخواند، باز كي ميميرد/ ماه در خواب بيابان چيست... / و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي (همان جا)
يعني چنان با طبيعت محشور است كه قدر كوچكترين جلوههاي آن را ميداند و نسبت به تمام پديدههاي طبيعي حساسيت و هشياري شگفتانگيزي دارد و خوابيدن در بيابان هنگام تابش ماه و لذت بردن از خوردن تمشك را با تمام حس و حالش ميفهمد و ادراك ميكند. مثل حشرات كه رسيدن سحر را حس ميكنند، سنگيني روشنايي او را بيدار ميكند:
مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم / مثل يك گلدان ،ميدهم گوش به موسيقي روئيدن ... (همانجا)
زندگي چيز پيچيدهاي نيست، لذت بردن از چيدن ميوهها و طعم آنهاست. بايد بتواني درخت را از نگاه حشرات هم بنگري و احساس شبپرهها را در مواجهه با تاريكي بفهمي و احساس مرغهاي مهاجر را...
زندگي جذبه دستي است كه ميچيند/ زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است/ زندگي بُعد درخت است به چشم حشره / زندگي تجربهي شبپره در تاريكي است /زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد... /... زندگي شستن يك بشقاب است... (همان جا)
روشني را حس كنيم و با شبهاي روستا محشور گرديم. روي چمنها راه نرويم و انگور را در خود موستانها و از روي درختچهها بخوريم و هميشه از ديدن ماه تعجب كنيم تو گويي كه اولين بار است زيبايي آن را ميبينيم و از اين همه رنگها وگلها و ميوهها خود را محروم نسازيم:
روشني را بچشيم/ شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را / گرمي لانه لكلك را ادارك كنيم / روي قانون چمن پا نگذاريم / در موستان گره ذائقه را باز كنيم / و دهان را بگشائيم اگر ماه در آمد... / و بياريم سبد /ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز... ( همان جا)
حتي ريگهاي كوچك را هم به اندازه خودشان بايد حس كرد:
ريگي از روي زمين برداريم/ وزن بودن را احساس كنيم... (همان جا)
جذابيت و كشش ميوه فقط براي چيدن و خوردن نيست. براي آشنايي و تماس و لمس است:
و اينك ، شاخهنزديك! از سر انگشتم پروا مكن / بيتابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است/ درخشش ميوه ! درخشانتر / وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد... ( اي نزديك) كه يادآور سعدي است:
تنگ چشمان نظر به ميوه كنند
ما تماشاكنان بستانيم
وباز: شاخه خم ميشد به راهش: مست بار/ او فراتر از جهان برگ و بر / باغ، سرشار از تراوشهاي سبز / او درونش سبزتر ، سرشارتر ..( ميوه تاريك )
در توصيف يك دوست ميگويد، هوشمندي و جاندار بودن اشياء را حس ميكرد و از طريق همين اشياء يك سره به معراج ميرفت:
توري هوش را روي اشياء/ لمس ميكرد / جمله جاري جوي را ميشنيد / .. امشب /راه معراج اشياء چه صاف است... ( سمت خيال دوست)
در جاي يك گياه قرار ميگيرد و از نحوهي رشد خود از دل سنگ سخن ميگويد و اين كه چگونه سرش از ديدن نور آفتاب گيج رفته:
از شب ريشه سرچشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ريختم / بيپروا بودم : دريچهاي را به سنگ گشودم ... (آواي گياه )
اين نحوه مواجهه با طبيعت گاهي طنزآلود هم ميشود. در قطعه » صداي ديدار« مادرش او را براي خريد ميوه ميفرستد و او چنان مجذوب آنها ميشود كه فراموش ميكند براي چه آمده است.
و زماني كه در جنگل است و به اوج درختها مينگرد از شوق به گريه ميآيد و نمناكي و طراوت جنگل را در نمناكي چشم خود حس ميكند:
به سقف جنگل مينگري: ستارگان در خيسي چشمانت ميدوند/بياشك چشمان تو ناتمام است و نمناكي جنگل نارساست...جوشش اشك هم آهنگي را ميشنويم و شيره گياهان / به سوي ابديت ميرود... ( شب همآهنگي)
در واقع شاعر با گياهان يكي ميشود و بين شيره آنها و رطوبتشان با اشك خود رابطه »اينهماني« برقرار ميكند.
در» كتاب آبي« ميگويد وقتي تابستانها روي بام حتي خود آگاهيش را از دست ميداد:
» شبهاي داغ تابستان، وقتي كه خودآگاهي آدم ذوب ميشد، روي بام ميخوابيديم...«
و در زمستان كه از روزن برف صداي نغمهاي بر نميآيد، دلش هواي چهچهه ميكند و به نقاشي پناه ميبرد:
»در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد/ و نه آواي پري ميرسد از روزن منظومه برف / تشنه زمزمهام/مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد / پس چه بايد بكنم / من كه در لختترين موسم بيچهچههسال / تشنهي زمزمهام ؟/ بهتر آن است كه برخيزم/ رنگ را بردارم/ روي تنهايي خود نقشهي مرغي بكشم ...« ( پرهاي زمزمه)
اين حس همبودي و اينهماني با طبيعت را همه جا ميتواني ببيني. خود را به جاي يك پروانه ميگذارد و دشت و دمن را تجربه ميكند:
چشمانم لبريز علفها ميشود/ و تپشهايم با شاخ و برگها ميآميزد/ ميپرم، ميپرم... (شاسوسا)
در قطعه زيباي » آب« ميگويد مردم ده بالا دست كه خيلي هم با صفا هستند، نسبت به همه زيباييها حساسند تا آنجا كه خبر شكفتن گلهاي تازه را به هم ميدهند:
» غنچهاي ميشكفد، اهل ده با خبرند« و » آب را ميفهمند« ، يعني حس ميكنند و قدر ميدانند و اين هشياري و حساسيت به تعبير اهل تصوف نوعي » صحو« و بيداري و بصيرت و به تعبير اهل ذن نوعي روشن شدگي و »ساتوري« است:
من چه سبزم امروز / و چه اندازه تنم هشيار است... / در دلم چيزي هست مثل يك بيشهي نور / مثل خواب دم صبح / و چنان بيتابم كه دلم ميخواهد / بدوم تا ته دشت / بروم تا سر كوه / دورها آوايي است كه مرا ميخواند ... ( در گلستانه)
حس پرواز، حس روشن شدگي و حس وحدت خود را چنين وصف ميكند:
ميروم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم/ راه ميبينم در ظلمت ، من پر از فانوسم/ من پر از نورم و شن/ و پر از دار و درخت / پرم از راه، از پل، از موج/ پرم از سايه برگي در آب... (روشني ، من، گل ،آب) و اين اوج وحدت شهود و وحدت وجود است:
هر سو مرز هر سو نام/ رشته كن از بي شكلي، گذران از مرواريد زمان و مكان / باشد كه به هم پيوندد همه چيز / باشد كه نماند مرز ، كه نماند نام... (نيايش )
او با چشمهاي عشق قرآن جهان را تلاوت ميكند و زيبايي همان تفسير عاشقانه چيزهاست : قشنگ يعني تعبير عاشقانهي اشكال ... ( مسافر)
*تعبيري از مرحوم » سلمان هراتي« شاعر معاصري كه او هم از سهراب متأثر بود.
اشارهاي مختصر به اهل تعاليم ذن به شناخت سپهري كمك شاياني ميكند:
از منظر ذن جهان بيمارستان است و نوع انسان بيمار است و بيماري او به نوعي خودآگاهي مفرط بر ميگردد. اين خودآگاهي مفرط ناشي از دخالت فكر و ذهن در تمام ارتباطات انسان با انسان و انسان با عالم است. فكر و عقل پا از گليم خود بيرون گذاشتهاند و يك لحظه ما را فارغ نميگذارند تا دنيا را بفهميم، حس كنيم و لمس نماييم و حاصل آن فقدان آرامش، فقدان تماميت و يكپارچگي وجودي، فقدان حس وحدت و هماهنگي با طبيعت و در عوض احساس ناآرامي و تفرقه وجودي و تقابل با عالم در جان ما است. آدم كامل مورد نظر ذن، انساني كاملاً طبيعي و خودبخودي( نه مكانيكي و مصنوعي) است. آدمي است غريزي و حسي كه هر وقت گرسنه شد غذا ميخورد هر وقت خسته شد ميخوابد. از ته دل ميخندد و از ته دل ميگريد. وابسته به قضاوت اين و آن نيست و كودكانه و شهودي با عالم عشق ميكند. دنيا را ميچشد و حس ميكند. در بند ساعت و عادت و وقت و زمان و مكان نيست. خود را با اوصاف و عناوين شناسايي نميكند تا حس جدايي از كل كائنات در او ايجاد شود. ساده زندگي ميكند و با كائنات در تلائم و هماهنگي كامل است. اهل قضاوت و خوب و بد كردن نيست با همه چيز كنار ميآيد. راحت است و چون بار عناوين و صفات را با خود حمل نميكند و دلش به القاب و تشخصات خوش نيست، سبكبار است و تهي واره و اين تهيوارگي عين اوج و عروج است. در اين جاست كه خالي و عالي يكي ميشوند. براي آشنايي مفصلتر با ذن بوديسم كتاب » طريقت ذن« اثر آلنواتس با ترجمه دكتر هوشمند ويژه قابل توصيه است.
اين رويكرد طبيعي و حسي به جهان خاصه در عالم هنر كه عرصه حس و ادراك حسي است رخ مينمايد. به گونهاي كه ذن با هنرها در آميخته است و بخصوص با نقاشي، شعر ، كمانگيري، گلآرايي ،تزئين منزل و غيره. هنرمند ذن در اين عرصهها از شهود برخوردار است و با نگاهي كلي و جامع در همه چيز مينگرد و تماميت وجود خود را به دست قلم و كمان ميسپرد و براساس راهنمايي ناخودآگاه و شهود، كامل ترين هنرها راخلق ميكند. در هنرهاي رزمي و موتورسواري اين نوع رويكرد بسيار مطرح است. هايكوهاي معروف ژاپني هم از ذن بهرهمندند. نقاشان ذن اشكال را بسيار ظريف و دقيق رسم ميكردند. سپهري از هايكوها و نقاشيهاي خاور دور تأثير بسيار در شعر و نقاشي گرفتهاست و در كتاب آبي نقاش غربي و شرقي را از اين حيث مقايسه ميكند:
» به گوش هنرمند خاور دور خواندهاند: ده سال خيزران را بررسي و طراحي كن تا جايي كه خود به خيزران بدل شوي... ذن را جهش برق گفتهاند. هنر ذن جاي روان - دستي است .. قلم مو جلوتر از نقاش روان است. پيش از نقاش مينگارد. ميان كاغذ و قلم مو منطق و انديشهي نگارگر حجاب نيست ... غربي ميگويد من نقاشي ميكنم تا چيزي داشته باشم به آن نگاه كنم. انگار از خلوت و تهي بصري پيرامون ميهراسد، اين ديد يك غربي است. نقاش چيني در عمل نقاشي حل ميشود. WACHEN ميگويد: وقتي كه به نگارگري ميآغازم، خبرم نيست كه مينگارم. پاك از ياد ميبرم كه اين برتري نميدهد... تهي را با پُري برابر مينهد... روي هيچ چيز انگشت نميگذارد و چيزي را به چيز ديگر ترجيح نميدهد... نقاش ايراني پرهيز از سيستم ترجيح را گاه بدان جا ميكشد كه وحدت كار به خطر ميافتد... به نگاري بيش از نگار ديگر دل نميدهد. وارستگي چشم دارد. در گلي فزون از گل ديگر، لطافت نمينشاند: عدل قلم دارد... صورتگر به آفريدگان خود يكسان مهر ميورزد. در پرده رنگ حسادت نيست. جاي چشم ربا نيست ... نقاش غربي در پردهي خود به روي چيزي انگشت مينهد. به همان گونه كه بر انسان انگشت نهاده است... والهي همه چيز نيست، شيداي يك چيز است. گرايش او به نگاشتن رخساره ( پرتره) يكسونگري وي را ميرساند... به نقاش شرقي گفتهاند از طبيعت سرمشق بگير ، اما نه براي بازنمايي آن... او به دام واقعيت عيني نميافتد. اشيا را به دور از زمان و مكان مينگرد... گرد شباهت نميگردد... چيني ببر را نقاشي نميكند.»ِ ببري ببر« را ميكشد. جنگل را ” آن سان كه به چشم خود درختان ظاهر شود“ نقش ميزند...«
و باز در باب تأثر سپهري از تائوئيسم ، او اتاق آبي را اين گونه وصف ميكند:
»اطاق آبي خالي بود مثل روان تائوئيست . ميشد در آن به » آرامش در تهي« رسيد . به السكينه رسيد.«
بعد از بيان تأثيرات ذهن بوديسم در ذهنيت نقاشانه سپهري، ميخواهم ردپاي اين تأثر را در اشعارش دنبال كنم.
در بيان تعدد مذاهب در هند ميگويد:گفتم كه سپهري به جاي رابطهي فكري و ذهني و لفظي با دنيا، رابطهي حسي را جانشين ميكند و اين نگاه را ذن بوديسم فقط تشديد كرده وگرنه آن را از كودكيهايش همراه خود داشت و كيست كه كمابيش در دوران كودكي چنين رابطهاي را تجربه نكرده باشد. بگذاريد از قول خود او كلام را پيگيريم:
خودش در توصيف دوران كودكياش ميگويد فارغ از فلسفه و دانش ( و بقول ذنرينها فارغ از دانستگيها) آب ميخورد و توت ميچيد. غريزي ميزيست و با ديدن انار رسيده و ترك خورده، دستش به سوي آن دراز ميشد و دل به آواز پرندگان ميداد:
آب بيفلسفه ميخوردم/ توت بيدانش ميچيدم/ تا اناركي تركي بر ميداشت، دست فواره خواهش ميشد/ تا چلويي ميخواند سينه از ذوق شنيدن ميسوخت.. ( صداي پاي آب )
شاعران ميبايست با احترام با گل حرف بزنند:
شاعري ديدم، هنگام خطاب، به گل سوسن، ميگفت:» شما« ( همان جا)
فقيه و عارف زمانه را طعنه ميزند كه با لفظ و كلام رابطه دارند و نوميدوار ره به حقيقت نميبرند:
سربالين فقيهي نوميد، كوزهاي ديدم لبريز سؤال../ عارفي ديدم بارش » تنناهو يا هو« (همان جا)
در كودكيها همه چيز را ميشد حس كرد و به چشم ديد:
عشق پيدا بود، موج پيدا بود/ برف پيدا بود، دوستي پيدا بود / كلمه پيدا بود / آب پيدا بود، عكس اشياء در آب..( همان جا)
اما فلاسفه و دانشمندان به جاي تحير و شناور بودن در افسون زيباييها، به شناسايي دلايل زيبايي گلها و پرستوها ميپردازند. سهراب توصيه ميكند بايد پشت دانايي اردو زد و بار سنگين دانايي را از دوش بر زمين گذاشت:
كار ما نيست شناسايي» راز«گل سرخ/ كار ما شايد اين است/ كه در » افسون« گل سرخ شناور باشيم/ پشت دانايي اردو بزنيم/ دست در جذبهي يك برگ بشوئيم و سرخوان برويم/ صبحها وقتي خورشيد در ميآيد متولد بشويم/ هيجانها را پرواز دهيم... /بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم / نام را باز ستانيم از ابر/ از چنار، از پشه، از تابستان /... در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم... (همانجا)
به حس و غريزه ميدان بدهيم:
پرده را برداريم/ بگذاريم كه احساس هوايي بخورد... / بگذاريم غريزه پي بازي برود ... (همانجا)
باغ كودكيهايش مكاني بود كه او در آن رابطهي حسي با گياهان داشت و به تعبير خود حسش را به گياه گره ميزد: باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه...(همانجا)
و اين كار عاشقي است كه با كتاب عشق نميورزد و ميداند علم عشق در دفتر نيست. مثل ماهي در آب غوطه ميخورد بدون آن كه در پي گرهگشايي از راز رودخانه باشد:
و او و ثانيهها بهترين كتاب جهان را / به آب ميبخشند/ و خوب ميدانند/ كه هيچ ماهي هرگز/ هزار و يك گره رودخانه را نگشود ... (مسافر)
بايد كتاب را بست/ بايد بلند شد / در امتداد وقت قدم زد/ گل را نگاه كرد/ ابهام را شنيد/ بايد دويد تا ته بودن/... بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد/ بايد نشست/ نزديك انبساط / جايي ميان بيخودي و كشف ( هم سطر، هم سپيد)
و حسرت زماني را ميخورد كه انسان اوليه لب آب ميزيست و در خلسهاي لطيف در مراتع غلت ميخورد و در متن عناصر ميخوابيد. دانش او دانش آب بود و فلسفهي او فلسفهي آسمان لاجوردي:
روزي كه / دانش لب آب زندگي ميكرد/ انسان/ در تنبلي لطيف يك مرتع/ با فلسفههاي لاجوردي خوش بود/ در سمت پرنده فكر ميكرد /با نبض درخت، نبض او ميزد/ مغلوب شرايط شقايق بود/ مفهوم درشت شط/ در قعر كلام او تلاطم داشت/ انسان/ در متن عناصر ميخوابيد... ( از آبها به بعد)
در كلام انسان اوليه، مسماي شط موج ميزد نه اسم آن و اين چشمشويي و واژهشويي خلاصهي فلسفه و جهانبيني سپهري است:
چشمها را بايد شست/ جور ديگر بايد ديد / واژهها را بايد شست/ واژه بايد خود باد/ واژه بايد خود باران باشد ... و نخوانيم كتابي كه در آن باد نميآيد / و كتابي كه در آن پوست شبنمتر نيست/ و كتابي كه در آن ياختهها بيبعدند... ( صداي پاي آب )
و آرزومند روزي است كه انتشار حواس جاي انتشار صدا و كلام را بگيرد:
ولي مكالمه، يك روز، محو خواهد شد/ و شاهراه هوا را / شكوه شاهپركهاي انتشار حواس / سپيد خواهد كرد... ( مسافر)
و روزي كه كودكان احساس بازيگوشي از سر گيرند:
كودكان احساس !/ جاي بازي اينجاست/ زندگي خالي نيست / مهرباني هست ، سيب هست، عرفان هست/ آري / تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد ... ( در گلستانه )
و چشم جاي گوش را بگيرد:
و من/ در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم . (آن برتر)
چشمان را بسپاريم كه مهتاب آشنايي فرود آمد / لبان را گم كنيم ، كه صدا نابهنگام است... ( شب هم آهنگي )
و به تماشا سوگند ميخورد ( سوره تماشا)
ذهن را كه از انديشه خالي ميكند ، لرزش شادي را در دل حس ميكند و به هستي سلام ميكند:
در سايه -باران گريستم/ و از چشمهي غم برآمدم / آلايش روانم رفته بود /جهان ديگر شده بود/ در شادي لرزيدم / و آن سو را به درودي لرزاندم ... /فرجامي خوش بود: انديشه نبود... (آوار آفتاب)
حضور و حيرت ايام كودكي خود را در رابطهبا شن بازي ، اشتباههاي خندهدار و زماني كه همه چيز ناب بود و خودش بود و او را در آستان ادراك ملكوت قرار ميداد، چنين وصف ميكند:
رفتم تا وعدهگاه كودكي و شن / تا وسط اشتباههاي مفرح / تا همه چيزهاي محض ... / با تنهاي از حضور / نبض ميآميخت با حقايق مرطوب / حيرت من با درخت قاطي ميشد/ ديدم در چند متري ملكوتم ... ( نزديك دورها)
و باز تأسف براي از دست رفتن روزگاري كه انسان گذشته در وحدت با طبيعت ميزيست و برگ و شاخه و ستاره را ميفهميد:
خواب شيريني از هوش ميرفت / از تماشاي سوي ستاره / خون انسان پر از شمس اشراق ميشد...( اينجا پرنده بود )
و تجربه خود از بازيابي حال وهواي آن روزگاران را توصيف ميكند:
امشب / دستهايم نهايت ندارند/ امشب از شاخههاي اساطيري / ميوه ميچينند...
و او را به دوران ماقبل شيوع بيماري تكلم ميبرند:
در علفزار پيش از شيوع تكلم / آخرين جشن جسماني ما به پا بود... ( متن قديم شب )
نگاهش به طبيعت:
سپهري چنان با پديدههاي طبيعت پيوند ميخورد و در ميآميزد كه گويي در جاي آنها مينشيند و از منظر آنان به دنيا مينگرد تا آنجا كه بينام و نشاني و سادگي علفهاي مرطوب را حس ميكند.
نيما در » حرفهاي همسايه« ميگويد:
دانستن سنگي يك سنگ كافي نيست... گاه بايد در خود آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بيرون نگاه كرد... تو بايد عصارهي بينايي باشي..
و سپهري:
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم/ بيا زودتر چيزها را ببينيم ... ( به باغ همسفران)
دم و بازدم سلولهاي گياهي را، پديد و ناپديد شدن دم به دم نور را از لابلاي درختان ( صداي سرفه روشني ) و پرتاب شدن آب از سوراخ سنگها را احساس ميكند. شوق پرواز در جانش چنان متراكم شده كه مهارهاي مصنوعي و اجباري نميتواند مانع آن شود. »آغاز زمين« احساس بلاواسطه و ابتدا به ساكن زمين قبل از هجوم فكر و واژه است كه در آن تري آب و سبزي درخت حس ميشود:
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم / من صداي نفس باغچه را ميشنوم/.. وصداي سرفهي روشني از پشت درخت / عطسهي آب از هر رخنهي سنگ / چكچك چلچله از سقف بهار... / متراكم شدن ذوق پريدن در بال / و ترك خوردن خودداري روح... من به آغاز زمين نزديكم / نبض گلها را ميگيرم /آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت ... ( صداي پاي آب)
هر كجا برگي هست، شور من ميشكفد... / من صداي پر بلدرچين را ميشناسم / رنگهاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را / خوب ميدانم ريواس كجا ميرويد/ ساركي ميآيد، كبك كي ميخواند، باز كي ميميرد/ ماه در خواب بيابان چيست... / و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي (همان جا)
يعني چنان با طبيعت محشور است كه قدر كوچكترين جلوههاي آن را ميداند و نسبت به تمام پديدههاي طبيعي حساسيت و هشياري شگفتانگيزي دارد و خوابيدن در بيابان هنگام تابش ماه و لذت بردن از خوردن تمشك را با تمام حس و حالش ميفهمد و ادراك ميكند. مثل حشرات كه رسيدن سحر را حس ميكنند، سنگيني روشنايي او را بيدار ميكند:
مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم / مثل يك گلدان ،ميدهم گوش به موسيقي روئيدن ... (همانجا)
زندگي چيز پيچيدهاي نيست، لذت بردن از چيدن ميوهها و طعم آنهاست. بايد بتواني درخت را از نگاه حشرات هم بنگري و احساس شبپرهها را در مواجهه با تاريكي بفهمي و احساس مرغهاي مهاجر را...
زندگي جذبه دستي است كه ميچيند/ زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است/ زندگي بُعد درخت است به چشم حشره / زندگي تجربهي شبپره در تاريكي است /زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد... /... زندگي شستن يك بشقاب است... (همان جا)
روشني را حس كنيم و با شبهاي روستا محشور گرديم. روي چمنها راه نرويم و انگور را در خود موستانها و از روي درختچهها بخوريم و هميشه از ديدن ماه تعجب كنيم تو گويي كه اولين بار است زيبايي آن را ميبينيم و از اين همه رنگها وگلها و ميوهها خود را محروم نسازيم:
روشني را بچشيم/ شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را / گرمي لانه لكلك را ادارك كنيم / روي قانون چمن پا نگذاريم / در موستان گره ذائقه را باز كنيم / و دهان را بگشائيم اگر ماه در آمد... / و بياريم سبد /ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز... ( همان جا)
حتي ريگهاي كوچك را هم به اندازه خودشان بايد حس كرد:
ريگي از روي زمين برداريم/ وزن بودن را احساس كنيم... (همان جا)
جذابيت و كشش ميوه فقط براي چيدن و خوردن نيست. براي آشنايي و تماس و لمس است:
و اينك ، شاخهنزديك! از سر انگشتم پروا مكن / بيتابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است/ درخشش ميوه ! درخشانتر / وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد... ( اي نزديك) كه يادآور سعدي است:
تنگ چشمان نظر به ميوه كنند
ما تماشاكنان بستانيم
وباز: شاخه خم ميشد به راهش: مست بار/ او فراتر از جهان برگ و بر / باغ، سرشار از تراوشهاي سبز / او درونش سبزتر ، سرشارتر ..( ميوه تاريك )
در توصيف يك دوست ميگويد، هوشمندي و جاندار بودن اشياء را حس ميكرد و از طريق همين اشياء يك سره به معراج ميرفت:
توري هوش را روي اشياء/ لمس ميكرد / جمله جاري جوي را ميشنيد / .. امشب /راه معراج اشياء چه صاف است... ( سمت خيال دوست)
در جاي يك گياه قرار ميگيرد و از نحوهي رشد خود از دل سنگ سخن ميگويد و اين كه چگونه سرش از ديدن نور آفتاب گيج رفته:
از شب ريشه سرچشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ريختم / بيپروا بودم : دريچهاي را به سنگ گشودم ... (آواي گياه )
اين نحوه مواجهه با طبيعت گاهي طنزآلود هم ميشود. در قطعه » صداي ديدار« مادرش او را براي خريد ميوه ميفرستد و او چنان مجذوب آنها ميشود كه فراموش ميكند براي چه آمده است.
و زماني كه در جنگل است و به اوج درختها مينگرد از شوق به گريه ميآيد و نمناكي و طراوت جنگل را در نمناكي چشم خود حس ميكند:
به سقف جنگل مينگري: ستارگان در خيسي چشمانت ميدوند/بياشك چشمان تو ناتمام است و نمناكي جنگل نارساست...جوشش اشك هم آهنگي را ميشنويم و شيره گياهان / به سوي ابديت ميرود... ( شب همآهنگي)
در واقع شاعر با گياهان يكي ميشود و بين شيره آنها و رطوبتشان با اشك خود رابطه »اينهماني« برقرار ميكند.
در» كتاب آبي« ميگويد وقتي تابستانها روي بام حتي خود آگاهيش را از دست ميداد:
» شبهاي داغ تابستان، وقتي كه خودآگاهي آدم ذوب ميشد، روي بام ميخوابيديم...«
و در زمستان كه از روزن برف صداي نغمهاي بر نميآيد، دلش هواي چهچهه ميكند و به نقاشي پناه ميبرد:
»در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد/ و نه آواي پري ميرسد از روزن منظومه برف / تشنه زمزمهام/مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد / پس چه بايد بكنم / من كه در لختترين موسم بيچهچههسال / تشنهي زمزمهام ؟/ بهتر آن است كه برخيزم/ رنگ را بردارم/ روي تنهايي خود نقشهي مرغي بكشم ...« ( پرهاي زمزمه)
اين حس همبودي و اينهماني با طبيعت را همه جا ميتواني ببيني. خود را به جاي يك پروانه ميگذارد و دشت و دمن را تجربه ميكند:
چشمانم لبريز علفها ميشود/ و تپشهايم با شاخ و برگها ميآميزد/ ميپرم، ميپرم... (شاسوسا)
در قطعه زيباي » آب« ميگويد مردم ده بالا دست كه خيلي هم با صفا هستند، نسبت به همه زيباييها حساسند تا آنجا كه خبر شكفتن گلهاي تازه را به هم ميدهند:
» غنچهاي ميشكفد، اهل ده با خبرند« و » آب را ميفهمند« ، يعني حس ميكنند و قدر ميدانند و اين هشياري و حساسيت به تعبير اهل تصوف نوعي » صحو« و بيداري و بصيرت و به تعبير اهل ذن نوعي روشن شدگي و »ساتوري« است:
من چه سبزم امروز / و چه اندازه تنم هشيار است... / در دلم چيزي هست مثل يك بيشهي نور / مثل خواب دم صبح / و چنان بيتابم كه دلم ميخواهد / بدوم تا ته دشت / بروم تا سر كوه / دورها آوايي است كه مرا ميخواند ... ( در گلستانه)
حس پرواز، حس روشن شدگي و حس وحدت خود را چنين وصف ميكند:
ميروم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم/ راه ميبينم در ظلمت ، من پر از فانوسم/ من پر از نورم و شن/ و پر از دار و درخت / پرم از راه، از پل، از موج/ پرم از سايه برگي در آب... (روشني ، من، گل ،آب) و اين اوج وحدت شهود و وحدت وجود است:
هر سو مرز هر سو نام/ رشته كن از بي شكلي، گذران از مرواريد زمان و مكان / باشد كه به هم پيوندد همه چيز / باشد كه نماند مرز ، كه نماند نام... (نيايش )
او با چشمهاي عشق قرآن جهان را تلاوت ميكند و زيبايي همان تفسير عاشقانه چيزهاست : قشنگ يعني تعبير عاشقانهي اشكال ... ( مسافر)
*تعبيري از مرحوم » سلمان هراتي« شاعر معاصري كه او هم از سهراب متأثر بود.
» در بنارس سر هر كوچه ، چراغي ابدي روشن بود...« ( صداي پاي آب) يا در شعرش گاه صراحتاً ميگويد:» من ودا ميخوانم...«
در بيان تهي وارگي خود را مقيم هيچستان معرفي ميكند:
به سراغ من اگر ميآئيد/ پشت هيچستانم...(حجم سبز)
و اصولاً نام كتاب آخرش» ما هيچ،ما نگاه«؛ متأثر از آموزههاي ذن است كه انسان تهي وارهاي را طلب ميكند كه فقط تماشا كند و عنوان بعضي از اشعارش مثل » تا گل هيچ« در كتاب» شرق اندوه« نيز حاكي از همين گرايش است. مصداق » عالي و خالي« را در قطعه » نيايش« ببينيد:
» ما چنگيم: هر تار از ما دردي، سودايي/ زخمه كن از آرامش ناميرا/ ما را بنواز /باشد كه تهي گرديم/ آكنده شويم از والا» نت« خاموشي... / هر سو مرز، هر سو نام/ رشته كن از بيشكلي / گذران از مرواريد زمان و مكان/ باشد كه به هم پيوندد همه چيز /باشد كه نماند مرز/ كه نماند نام...«( شرق اندوه)
يا شباهت اين قطعه را با هايكوهاي ژاپني:
» نيها، همهمهشان ميآيد/ مرغان، زمزمهشان ميآيد.../ از بن هر برگي و همي آويزان/ و كلامي ني/ نامي ني/ پائين جاده بيرنگي / بالا خورشيد هماهنگي « (ويد)
قطعهاي هم به نام bodhi دارد كه درباره مكاشفه و روشن شدگي بودا در زير آن درخت معروف است:
آني بود درها وا شده بود / برگي نه، شاخي نه، باغ فنا پيدا شده بود/ مرغان مكان خاموش . خاموشي گويا شده بود/ ... من رفته، او رفته ، ما بيما شده بود/ زيبايي تنها شده بود/ هر رودي دريا/ هر بودي، بودا شده بود.( شرق اندوه )
و عجيب است كه سپهري از تصوف و عرفان اسلامي - ايراني سخن نميگويد و اين در جاي خود نكتهي مهمي است. در عين حال او به مذاهب به يك چشم مينگرد:
قرآن بالاي سرم، بالش من انجيل، بستر من تورات و زبرپوشم اوستا/ ميبينم خواب: بودايي در نيلوفر آب ( شرق اندوه)
عرفان سپهري غالباً عرفان آفاقي است و خدا را كوه و درو دشت ميبيند. عرفان او عرفاني ناتوراليستي است كه با مفهوم وحدت وجود و وحدت شهود گره خورده است. خداي او به رگ گردن نزديكتر است و در لابلاي گلها و گياهان:
» وخدايي كه دراين نزديكي است/ لاي اين شب بوها/ پاي آن كاج بلند.../ من مسلمانم/قبلهام يك گل سرخ/ جا نمازم چشمه، مهرم نور/ دشت سجاده من... / در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف ... / من نمازم را وقتي ميخوانم / كه اذانش را باد / گفته باشد سر گلدستهي سرو/ من نمازم را پي تكبرهالاحرام علف ميخوانم / پي قد قامت موج / كعبهام بر لب آب/ كعبهام زير اقاقيهاست.../ حجرالاسود من روشني باغچه است...« ( صداي پاي آب)
او به دنبال جايي است كه در آن خدا و درخت، آسمان و زمين به هم ميرسند:
» بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد ... ( هم سطر هم سپيد)
يكي از زيباترين اشعارش كه با تيمن از قرآن كريم و به استقبال از نحوهي خطاب قرآن، سروده است،» سوره تماشا« نام دارد كه به شيوهي كلام خداوند با سوگند آغاز ميشود:
به تماشا سوگند / و به آغاز كلام
و با لحن رسولانه، رسالت خود را چنين به مردم ابلاغ ميكند:
من به آنان گفتم/ آفتابي لب درگاه شماست/ كه اگر در بگشاييد/ به رفتار شما ميتابد...
و ميگويد سعادت را روي زمين پيدا كنيد و از زمين و طبيعت غافل نباشيد:
و به آنان گفتم.../ در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است/ كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند / پي گوهر باشيد... و به آنان گفتم / هر كه در حافظه چوب ببيند باغي/ صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند/ هر كه با مرغ هوا دوست شود / خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود...
و وقتي از او معجزه ميخواهند ميگويد:
زيربيدي بوديم/ برگي از شاخهي بالاي سرم چيدم، گفتم/ چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين ميخواهيد؟/ ميشنيدم كه به هم ميگفتند:/ سحر ميداند، سحر!
و وقتي همه اين آيات آنها را قانع نميكند، آنها را محكوم به عادتمندي ميكند و بر چشمهايشان مهر ميزند تا زيباييها را نبينند و دستشان به سرشاخهي هوش نرسد:
ابر انكار به دوش آورند/ باد را نازل كرديم/ تا كلاه از سرشان بردارد/ خانههاشان پر داوودي بود/چشمشان را بستيم/ دستشان را نرسانديم به سر شاخهي هوش / جيبشان را پر عادت كرديم/ خوابشان را به صداي سفر آينهها آشفتيم ... ( حجم سبز)
نميدانم سپهري چقدر با آثار آندرهژيد محشور بوده ولي بايد گفت كه ژيد هم در » مائدههاي زميني« اش مسحور نوعي عرفان ناتوراليستي است و شباهتهاي شگفتانگيزي بين برداشتها و تلقيهاي اين دو نفر از طبيعت وجود دارد . اين مقايسه را به عنوان پي گفتار در پايان آوردهام.
گفتم كه سپهري به جاي رابطهي فكري و ذهني و لفظي با دنيا، رابطهي حسي را جانشين ميكند و اين نگاه را ذن بوديسم فقط تشديد كرده وگرنه آن را از كودكيهايش همراه خود داشت و كيست كه كمابيش در دوران كودكي چنين رابطهاي را تجربه نكرده باشد. بگذاريد از قول خود او كلام را پيگيريم:
خودش در توصيف دوران كودكياش ميگويد فارغ از فلسفه و دانش ( و بقول ذنرينها فارغ از دانستگيها) آب ميخورد و توت ميچيد. غريزي ميزيست و با ديدن انار رسيده و ترك خورده، دستش به سوي آن دراز ميشد و دل به آواز پرندگان ميداد:
آب بيفلسفه ميخوردم/ توت بيدانش ميچيدم/ تا اناركي تركي بر ميداشت، دست فواره خواهش ميشد/ تا چلويي ميخواند سينه از ذوق شنيدن ميسوخت.. ( صداي پاي آب )
شاعران ميبايست با احترام با گل حرف بزنند:
شاعري ديدم، هنگام خطاب، به گل سوسن، ميگفت:» شما« ( همان جا)
فقيه و عارف زمانه را طعنه ميزند كه با لفظ و كلام رابطه دارند و نوميدوار ره به حقيقت نميبرند:
سربالين فقيهي نوميد، كوزهاي ديدم لبريز سؤال../ عارفي ديدم بارش » تنناهو يا هو« (همان جا)
در كودكيها همه چيز را ميشد حس كرد و به چشم ديد:
عشق پيدا بود، موج پيدا بود/ برف پيدا بود، دوستي پيدا بود / كلمه پيدا بود / آب پيدا بود، عكس اشياء در آب..( همان جا)
اما فلاسفه و دانشمندان به جاي تحير و شناور بودن در افسون زيباييها، به شناسايي دلايل زيبايي گلها و پرستوها ميپردازند. سهراب توصيه ميكند بايد پشت دانايي اردو زد و بار سنگين دانايي را از دوش بر زمين گذاشت:
كار ما نيست شناسايي» راز«گل سرخ/ كار ما شايد اين است/ كه در » افسون« گل سرخ شناور باشيم/ پشت دانايي اردو بزنيم/ دست در جذبهي يك برگ بشوئيم و سرخوان برويم/ صبحها وقتي خورشيد در ميآيد متولد بشويم/ هيجانها را پرواز دهيم... /بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم / نام را باز ستانيم از ابر/ از چنار، از پشه، از تابستان /... در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم... (همانجا)
به حس و غريزه ميدان بدهيم:
پرده را برداريم/ بگذاريم كه احساس هوايي بخورد... / بگذاريم غريزه پي بازي برود ... (همانجا)
باغ كودكيهايش مكاني بود كه او در آن رابطهي حسي با گياهان داشت و به تعبير خود حسش را به گياه گره ميزد: باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه...(همانجا)
و اين كار عاشقي است كه با كتاب عشق نميورزد و ميداند علم عشق در دفتر نيست. مثل ماهي در آب غوطه ميخورد بدون آن كه در پي گرهگشايي از راز رودخانه باشد:
و او و ثانيهها بهترين كتاب جهان را / به آب ميبخشند/ و خوب ميدانند/ كه هيچ ماهي هرگز/ هزار و يك گره رودخانه را نگشود ... (مسافر)
بايد كتاب را بست/ بايد بلند شد / در امتداد وقت قدم زد/ گل را نگاه كرد/ ابهام را شنيد/ بايد دويد تا ته بودن/... بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد/ بايد نشست/ نزديك انبساط / جايي ميان بيخودي و كشف ( هم سطر، هم سپيد)
و حسرت زماني را ميخورد كه انسان اوليه لب آب ميزيست و در خلسهاي لطيف در مراتع غلت ميخورد و در متن عناصر ميخوابيد. دانش او دانش آب بود و فلسفهي او فلسفهي آسمان لاجوردي:
روزي كه / دانش لب آب زندگي ميكرد/ انسان/ در تنبلي لطيف يك مرتع/ با فلسفههاي لاجوردي خوش بود/ در سمت پرنده فكر ميكرد /با نبض درخت، نبض او ميزد/ مغلوب شرايط شقايق بود/ مفهوم درشت شط/ در قعر كلام او تلاطم داشت/ انسان/ در متن عناصر ميخوابيد... ( از آبها به بعد)
در كلام انسان اوليه، مسماي شط موج ميزد نه اسم آن و اين چشمشويي و واژهشويي خلاصهي فلسفه و جهانبيني سپهري است:
چشمها را بايد شست/ جور ديگر بايد ديد / واژهها را بايد شست/ واژه بايد خود باد/ واژه بايد خود باران باشد ... و نخوانيم كتابي كه در آن باد نميآيد / و كتابي كه در آن پوست شبنمتر نيست/ و كتابي كه در آن ياختهها بيبعدند... ( صداي پاي آب )
و آرزومند روزي است كه انتشار حواس جاي انتشار صدا و كلام را بگيرد:
ولي مكالمه، يك روز، محو خواهد شد/ و شاهراه هوا را / شكوه شاهپركهاي انتشار حواس / سپيد خواهد كرد... ( مسافر)
و روزي كه كودكان احساس بازيگوشي از سر گيرند:
كودكان احساس !/ جاي بازي اينجاست/ زندگي خالي نيست / مهرباني هست ، سيب هست، عرفان هست/ آري / تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد ... ( در گلستانه )
و چشم جاي گوش را بگيرد:
و من/ در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم . (آن برتر)
چشمان را بسپاريم كه مهتاب آشنايي فرود آمد / لبان را گم كنيم ، كه صدا نابهنگام است... ( شب هم آهنگي )
و به تماشا سوگند ميخورد ( سوره تماشا)
ذهن را كه از انديشه خالي ميكند ، لرزش شادي را در دل حس ميكند و به هستي سلام ميكند:
در سايه -باران گريستم/ و از چشمهي غم برآمدم / آلايش روانم رفته بود /جهان ديگر شده بود/ در شادي لرزيدم / و آن سو را به درودي لرزاندم ... /فرجامي خوش بود: انديشه نبود... (آوار آفتاب)
حضور و حيرت ايام كودكي خود را در رابطهبا شن بازي ، اشتباههاي خندهدار و زماني كه همه چيز ناب بود و خودش بود و او را در آستان ادراك ملكوت قرار ميداد، چنين وصف ميكند:
رفتم تا وعدهگاه كودكي و شن / تا وسط اشتباههاي مفرح / تا همه چيزهاي محض ... / با تنهاي از حضور / نبض ميآميخت با حقايق مرطوب / حيرت من با درخت قاطي ميشد/ ديدم در چند متري ملكوتم ... ( نزديك دورها)
و باز تأسف براي از دست رفتن روزگاري كه انسان گذشته در وحدت با طبيعت ميزيست و برگ و شاخه و ستاره را ميفهميد:
خواب شيريني از هوش ميرفت / از تماشاي سوي ستاره / خون انسان پر از شمس اشراق ميشد...( اينجا پرنده بود )
و تجربه خود از بازيابي حال وهواي آن روزگاران را توصيف ميكند:
امشب / دستهايم نهايت ندارند/ امشب از شاخههاي اساطيري / ميوه ميچينند...
و او را به دوران ماقبل شيوع بيماري تكلم ميبرند:
در علفزار پيش از شيوع تكلم / آخرين جشن جسماني ما به پا بود... ( متن قديم شب )
نگاهش به طبيعت:
سپهري چنان با پديدههاي طبيعت پيوند ميخورد و در ميآميزد كه گويي در جاي آنها مينشيند و از منظر آنان به دنيا مينگرد تا آنجا كه بينام و نشاني و سادگي علفهاي مرطوب را حس ميكند.
نيما در » حرفهاي همسايه« ميگويد:
دانستن سنگي يك سنگ كافي نيست... گاه بايد در خود آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بيرون نگاه كرد... تو بايد عصارهي بينايي باشي..
و سپهري:
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم/ بيا زودتر چيزها را ببينيم ... ( به باغ همسفران)
دم و بازدم سلولهاي گياهي را، پديد و ناپديد شدن دم به دم نور را از لابلاي درختان ( صداي سرفه روشني ) و پرتاب شدن آب از سوراخ سنگها را احساس ميكند. شوق پرواز در جانش چنان متراكم شده كه مهارهاي مصنوعي و اجباري نميتواند مانع آن شود. »آغاز زمين« احساس بلاواسطه و ابتدا به ساكن زمين قبل از هجوم فكر و واژه است كه در آن تري آب و سبزي درخت حس ميشود:
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم / من صداي نفس باغچه را ميشنوم/.. وصداي سرفهي روشني از پشت درخت / عطسهي آب از هر رخنهي سنگ / چكچك چلچله از سقف بهار... / متراكم شدن ذوق پريدن در بال / و ترك خوردن خودداري روح... من به آغاز زمين نزديكم / نبض گلها را ميگيرم /آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت ... ( صداي پاي آب)
هر كجا برگي هست، شور من ميشكفد... / من صداي پر بلدرچين را ميشناسم / رنگهاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را / خوب ميدانم ريواس كجا ميرويد/ ساركي ميآيد، كبك كي ميخواند، باز كي ميميرد/ ماه در خواب بيابان چيست... / و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي (همان جا)
يعني چنان با طبيعت محشور است كه قدر كوچكترين جلوههاي آن را ميداند و نسبت به تمام پديدههاي طبيعي حساسيت و هشياري شگفتانگيزي دارد و خوابيدن در بيابان هنگام تابش ماه و لذت بردن از خوردن تمشك را با تمام حس و حالش ميفهمد و ادراك ميكند. مثل حشرات كه رسيدن سحر را حس ميكنند، سنگيني روشنايي او را بيدار ميكند:
مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم / مثل يك گلدان ،ميدهم گوش به موسيقي روئيدن ... (همانجا)
زندگي چيز پيچيدهاي نيست، لذت بردن از چيدن ميوهها و طعم آنهاست. بايد بتواني درخت را از نگاه حشرات هم بنگري و احساس شبپرهها را در مواجهه با تاريكي بفهمي و احساس مرغهاي مهاجر را...
زندگي جذبه دستي است كه ميچيند/ زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است/ زندگي بُعد درخت است به چشم حشره / زندگي تجربهي شبپره در تاريكي است /زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد... /... زندگي شستن يك بشقاب است... (همان جا)
روشني را حس كنيم و با شبهاي روستا محشور گرديم. روي چمنها راه نرويم و انگور را در خود موستانها و از روي درختچهها بخوريم و هميشه از ديدن ماه تعجب كنيم تو گويي كه اولين بار است زيبايي آن را ميبينيم و از اين همه رنگها وگلها و ميوهها خود را محروم نسازيم:
روشني را بچشيم/ شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را / گرمي لانه لكلك را ادارك كنيم / روي قانون چمن پا نگذاريم / در موستان گره ذائقه را باز كنيم / و دهان را بگشائيم اگر ماه در آمد... / و بياريم سبد /ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز... ( همان جا)
حتي ريگهاي كوچك را هم به اندازه خودشان بايد حس كرد:
ريگي از روي زمين برداريم/ وزن بودن را احساس كنيم... (همان جا)
جذابيت و كشش ميوه فقط براي چيدن و خوردن نيست. براي آشنايي و تماس و لمس است:
و اينك ، شاخهنزديك! از سر انگشتم پروا مكن / بيتابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است/ درخشش ميوه ! درخشانتر / وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد... ( اي نزديك) كه يادآور سعدي است:
تنگ چشمان نظر به ميوه كنند
ما تماشاكنان بستانيم
وباز: شاخه خم ميشد به راهش: مست بار/ او فراتر از جهان برگ و بر / باغ، سرشار از تراوشهاي سبز / او درونش سبزتر ، سرشارتر ..( ميوه تاريك )
در توصيف يك دوست ميگويد، هوشمندي و جاندار بودن اشياء را حس ميكرد و از طريق همين اشياء يك سره به معراج ميرفت:
توري هوش را روي اشياء/ لمس ميكرد / جمله جاري جوي را ميشنيد / .. امشب /راه معراج اشياء چه صاف است... ( سمت خيال دوست)
در جاي يك گياه قرار ميگيرد و از نحوهي رشد خود از دل سنگ سخن ميگويد و اين كه چگونه سرش از ديدن نور آفتاب گيج رفته:
از شب ريشه سرچشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ريختم / بيپروا بودم : دريچهاي را به سنگ گشودم ... (آواي گياه )
اين نحوه مواجهه با طبيعت گاهي طنزآلود هم ميشود. در قطعه » صداي ديدار« مادرش او را براي خريد ميوه ميفرستد و او چنان مجذوب آنها ميشود كه فراموش ميكند براي چه آمده است.
و زماني كه در جنگل است و به اوج درختها مينگرد از شوق به گريه ميآيد و نمناكي و طراوت جنگل را در نمناكي چشم خود حس ميكند:
به سقف جنگل مينگري: ستارگان در خيسي چشمانت ميدوند/بياشك چشمان تو ناتمام است و نمناكي جنگل نارساست...جوشش اشك هم آهنگي را ميشنويم و شيره گياهان / به سوي ابديت ميرود... ( شب همآهنگي)
در واقع شاعر با گياهان يكي ميشود و بين شيره آنها و رطوبتشان با اشك خود رابطه »اينهماني« برقرار ميكند.
در» كتاب آبي« ميگويد وقتي تابستانها روي بام حتي خود آگاهيش را از دست ميداد:
» شبهاي داغ تابستان، وقتي كه خودآگاهي آدم ذوب ميشد، روي بام ميخوابيديم...«
و در زمستان كه از روزن برف صداي نغمهاي بر نميآيد، دلش هواي چهچهه ميكند و به نقاشي پناه ميبرد:
»در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد/ و نه آواي پري ميرسد از روزن منظومه برف / تشنه زمزمهام/مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد / پس چه بايد بكنم / من كه در لختترين موسم بيچهچههسال / تشنهي زمزمهام ؟/ بهتر آن است كه برخيزم/ رنگ را بردارم/ روي تنهايي خود نقشهي مرغي بكشم ...« ( پرهاي زمزمه)
اين حس همبودي و اينهماني با طبيعت را همه جا ميتواني ببيني. خود را به جاي يك پروانه ميگذارد و دشت و دمن را تجربه ميكند:
چشمانم لبريز علفها ميشود/ و تپشهايم با شاخ و برگها ميآميزد/ ميپرم، ميپرم... (شاسوسا)
در قطعه زيباي » آب« ميگويد مردم ده بالا دست كه خيلي هم با صفا هستند، نسبت به همه زيباييها حساسند تا آنجا كه خبر شكفتن گلهاي تازه را به هم ميدهند:
» غنچهاي ميشكفد، اهل ده با خبرند« و » آب را ميفهمند« ، يعني حس ميكنند و قدر ميدانند و اين هشياري و حساسيت به تعبير اهل تصوف نوعي » صحو« و بيداري و بصيرت و به تعبير اهل ذن نوعي روشن شدگي و »ساتوري« است:
من چه سبزم امروز / و چه اندازه تنم هشيار است... / در دلم چيزي هست مثل يك بيشهي نور / مثل خواب دم صبح / و چنان بيتابم كه دلم ميخواهد / بدوم تا ته دشت / بروم تا سر كوه / دورها آوايي است كه مرا ميخواند ... ( در گلستانه)
حس پرواز، حس روشن شدگي و حس وحدت خود را چنين وصف ميكند:
ميروم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم/ راه ميبينم در ظلمت ، من پر از فانوسم/ من پر از نورم و شن/ و پر از دار و درخت / پرم از راه، از پل، از موج/ پرم از سايه برگي در آب... (روشني ، من، گل ،آب) و اين اوج وحدت شهود و وحدت وجود است:
هر سو مرز هر سو نام/ رشته كن از بي شكلي، گذران از مرواريد زمان و مكان / باشد كه به هم پيوندد همه چيز / باشد كه نماند مرز ، كه نماند نام... (نيايش )
او با چشمهاي عشق قرآن جهان را تلاوت ميكند و زيبايي همان تفسير عاشقانه چيزهاست : قشنگ يعني تعبير عاشقانهي اشكال ... ( مسافر)
*تعبيري از مرحوم » سلمان هراتي« شاعر معاصري كه او هم از سهراب متأثر بود.
زبان سپهري يكي از اختصاصيترين و غيرقابل مقايسهترين زبانهاي شعر معاصر است و اين امري طبيعي است؛چرا كه زبان تابع ذهن است و مالا ويژگيهاي ذهني در زبان هم انعكاس مييابد. ذهنيت منحصر به فرد و يگانهي سپهري نيز لامحاله و بالمره در زبانش بازتاب دارد. اهم خصوصيات اين زبان را تحت چهار عنوان تصويرسازي، حساميزي، تشخيص و تكلم بدوي بررسي ميكنم:
تصوير سازي:
مهمترين مؤلفهاي كه در بررسي زبان شعري سپهري ميتوان بدان پرداخت تأثيراتي است كه اين زبان از نقاش بودن او پذيرفته است. پدر او نقاش و هنرمند بود:
پدرم نقاشي ميكرد/ تار هم ميساخت، تار هم ميزد/ خط خوبي هم داشت...(صداي پاي آب)
نقاش بودن سپهري مسبوق به شاعربودن او بوده است و همان گونه كه دركتاب آبي نقل ميكند،اين عشق و علاقه بعضاً باعث اصطكاك او با معلمش ميشده است.
و از آن جا كه ذهن يك نقاش مالامال از تصاوير و رنگهاست، سپهري نيز يك تصويرساز تمام عيار است به گونهاي كه شعرش نيز به نوعي تصويرگري با واژهها ميماند. مثلاًدر توصيف سكوت عظيم كوهستان در هنگام غروب و هراس رهگذر تنها مانده در كوه، ميسرايد:
سكوت بند گسسته است.../ چو مار روي تن كوه، ميخزد راهي/ به راه، رهگذري/ خيال دره و تنهايي/ دوانده در رگ او ترس/ كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمهي وهم:/ ز هر شكاف تن كوه/ خزيده بيرون ماري/ به خشم از پس هر سنگ/ كشيده خنجر خاري... (دره خاموش)
ياتصوير غلبه تدريجي غروب بر »قصهي رنگي روز«.
ريخته سرخ غروب/ جابه جا بر سر سنگ.../ سايه آميخته با سايه/ سنگ با سنگ گرفته پيوند/ روز فرسوده به ره ميگذرد/ جلوهگر آمده در چشمانش/ نقش اندوه، پي يك لبخند.../ تيرگي ميآيد/ دشت ميگيرد آرام/ قصه رنگي روز/ ميرود رو به تمام...(رو به غروب)
و تصويري از غربت و تنهايي شاعر در شب يك آبادي:
ماه بالاي سر آبادي است/ اهل آبادي درخواب/ روي اين مهتابي، خشت غربت را ميبويم/ باغ همسايه چراغش روشن / من چراغم خاموش/ ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزهي آب.../ ماه بالاي سر تنهايي است. (غربت)
و تصويري ازگذر از تابستان به پاييز كه طي آن سارها- اين پيام آوران سرما- گويي سبزي تابستان رادرو ميكنند وكتاب فصل را ورق ميزنند:
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان/ به »جاجرود« خروشان نگاه ميكردي/ چه اتفاق افتاد/ كه خواب سبز ترا، سارها درو كردند؟/ و فصل، فصل درو بود/ و با نشستن يك سار، روي شاخهي يك سرو/ كتاب فصل ورق خورد... (مسافر)
وتصوير بيدارشدن از خواب با تعبير ‚تكاندن پلك”
چشم تو زينت تاريكي نيست/ پلكها را بتكان، كفش به پا كن و بيا... (شب تنهايي خوب)
و تصوير آغاز روز با همهمة گنجشكان:
صبح است/ گنجشك محض ميخواند... (هم سطر،هم سپيد)
آوردن صفت “محض” براي گنجشك گوياي اين معناست كه ذهن شاعر لبالب از اين آواز است و در تماميت خود بر آن درنگ كرده است.
و توصيف زمستان به عنوان موسم بي چهچهه و عدم رشد ساقهها و گستردگي كامل بيروزنهي برف و انتظار شاعر براي شنيدن آواز پرندگان بهاري:
در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد/ و نه آواز پري ميرسد از روزن منظومهي برف،/ تشنهي زمزمهام/ مانده تا مرغ سر چينهي هذياني اسفند، صدا بردارد/ پس چه بايد بكنم/ من كه در لختترين موسم بيچهچهه سال/ تشنهي زمزمهام؟/ بهتر آن است كه برخيزم/ رنگ را بردارم/ روي تنهايي خود، نقشهي مرغي بكشم. (پرهاي زمزمه)
حالت بيداري و صحو عارفانه را به عنوان هشياري خون وصف ميكند:
خون مرا پركن از ملايمت هوش... (هميشه)
و حركت پر سروصداي قوطي خالي كنسرو را در جوي آب به شكل خراشيده شدن حنچره آب مصور ميسازد:
حنجرهي جوي آب را/ قوطي كنسرو خالي/ زخمي ميكرد. (نزديك دورها)
عدم انتظار ديدن لكلك به چشم او مانند يك اتفاق سفيد ميرسد:
سپهري درتصويرسازي هم به كارنقاشي با واژه وتوصيف مناظر ميپردازد و هم اهتمام خاصي بر تبديل مفاهيم ذهني به تصاوير محسوس دارد.
شكستن سكوت و تنهايي را به شكستن چيني تشبيه ميكند:
... به سراغ من اگر ميآئيد/ نرم وآهسته بيائيد، مبادا كه ترك بردارد/ چيني نازك تنهايي من (واحهاي در لحظه)
و البته گاه تشبيه محسوس به محسوس؛ مثلاًآن جا كه خود را با سرخي شقايق گرم ميكند يا از خورشيد به »كاشف معدن صبح« تعبير ميكند:
... و سردم شد، آن وقت درپشت يك سنگ/ اجاق شقايق مرا گرم كرد.../ اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا... ( به باغ هم سفران)
اسب سفيد را مثل يك واژه پاك ميبيند كه يكنواختي و يكدستي چمنزار يعني سكوت آن را از بين برده است.
... و اسب يادت هست/ سپيد بود/ و مثل واژهي پاكي، سكوت سبز چمنزار را چرا ميكرد...(مسافر)
آب را به يك كودك و خورشيد را به عقابي تشبيه ميكند و تبخير آب را به شكارشدن آن كودك به وسيلهي اين عقاب:
پسر روشن آب، لب پاشويه نشست/ و عقاب خورشيد،آمد او را به هوا برد كه برد... (پيغام ماهي ها)
و اميدش را براي تابيدن نوري در حالت كسالتآور خود چنين نقاشي مي كند:
من دراين تاريكي/ فكر يك برّهي روشن هستم/ كه بيايد علف خستگيام را بچرد... (از سبز به سبز)
و باز در يك مورد تبديل مفهوم به محسوس كه ميگويد اگر احساسي جريحهدار بود،با حضور سبز قبا از ياد ميرفت:
... حضور سبز قبايي ميان شبدرها/ خراش صورت احساس را مرمت ميكرد... (مسافر)
ذهن هشيار خود را به ييلاقي تشبيه ميكند كه در سرزمينهاي استوايي زير درخت انجير بنگالي (بانيان) او را به ياد اين كلام معروف بودا مياندازد كه »وابسته نباش و مثل كرگدن تنها سفركن«:
سفر مرا به زمينهاي استوايي برد/ و زير سايهي آن »بانيان« سبزتنومند/ چه خوب يادم هست/ عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:/ وسيع باش وتنها و به سر به زير وسخت... (مسافر)
حساميزي:
هيچ شاعر فارسي زباني به اندازه سپهري از اين صنعت استفاده نكرده است كه در آن صفتي به موصوفي نسبت داده ميشود كه درفهم عمومي با آن رابطهاي ندارد. مثل عشق آبي وجيغ بنفش كه رنگي به امر غيرمحسوس نسبت داده شده است.
اين صفت مثل سايربدايع، كوششي است براي توسعه امكانات بيان از راه خروج از زبان معيار و سپهري خوب از عهده اين كار بر آ‚مده است:
به خريد ميوه ميرود و احساس شور و شوق خود از اين منظرهاي رنگي را به صورت ترنم وآواز شاد دردرون خود حس ميكند و بعد با صنعت “تشخيص” اين حس خود را به ميوهها نسبت ميدهد و ميگويد:
... با سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود/ ميوهها آواز ميخواندند... (صداي ديدار)
عنوان خود اين قطعه (صداي ديدار) نوعي حساميزي است كه در آن به امري عيني و مرئي وديداري، اسناد صوت وصدا شده است و اين البته همان آوازي است كه شاعر حس ميكند ميوهها به ترنم آن مشغولند.
از جنبش حياتي و سرزندگي گياهان به هوش تعبير ميكند و وقتي ميخواهد بگويد من اين هوش را حس مي كنم ميگويدآن را ميشنوم. درواقعاگر بتوان غيراز حواس ظاهر (حواس پنجگانه) از حواس باطن (حس كردن بدون واسطه حس معين) هم سخن گفت، سپهري اين حواس باطن را به حواس ظاهر تقليل ميدهد تا آنها را محسوستر سازد:
غروب بود/ صداي هوش گياهان به گوش ميآمد... (مسافر)
درتوصيف فضايي آميخته به بوي خوش نارنج، بو را نه به خود نارنج كه به آن حال و هوا و آن فضا و آن لحظات نسبت ميدهد. كل فضا را خوشبو مييابد و نارنج را از اين كليت جدا نميكند:
... اين دقايق خوشبو، كه روي شاخهي نارنج ميشود خاموش... (مسافر)
آن جا هم كه خود احساس خستگي ميكند، آن را به خود نسبت نميدهد. خود را از كل فضا متمايز نميبيند كه اين احساس را به خود نسبت دهد. خود را آميخته با فضا مييابد،لذا از »حضورخستهي اشياء«، سخن ميگويد، شاعر احساس كسالت خود از اشياي تكراري پيرامون را با اين تعبير بيان و احساس طولانيشدن و دير گذشتن زمان را به »حجم وقت« تعبير ميكند:
دم غروب، ميان حضور خستهي اشيا/ نگاه منتظري،حجم وقت را ميديد... (مسافر)
و براي بيان رابطه صميمي و گرم خود با يك سيب، صفت گرمي را به خود سيب نسبت ميدهد:
و عشق ترا به گرمي يك سيب ميكند مأنوس... (مسافر)
تكلم بدوي:
حساميزي در شرايطي ميتواند به نوعي تكلم بدوي و كودكانه منجر شود. در حال و هواي عارفانه كه تفكيك وتمايز اشياءخيلي دقيق نيست، اسنادها هم دقت و تمايز زبان معمولي را ندارند و به جاي اسناد زردي به خود قناري آن را به آواز نسبت ميدهيم:
... قناري نخ زردآواز را به پاي چه احساس آسايشي بست.... (به باغ هم سفران)
اين نوع مغشوش سخن گفتن در حال حيرت و حس وحدت وجود،عجيب نيست. در شطحيات عارفانه نمونههاي بسياري از اين دست وجود دارد:
بايزيد ميگويد:»به صحرا رفتم؛ عشق باريده بود. چنان كه پاي در گل فرو شود، پاي در عشق فرو ميشد.«
احمد عزيزي در شطحيات خود در »نافلهي ناز« ميگويد:
»صدا مرا زد. من برخاست. او رفتم و ساحل از گامهاي من گذشت. هيچكس ميآمد. كوتاهتر از بلنديهاي مطلق بود.«
چوانگ تسه خواب يك پروانه را ديده بود. از خواب كه بيدار شد از خود ميپرسيد من خواب پروانه را ديدهام يا پروانه خواب مرا.
بچهها نيز گاهي از عوالم حسي خود با چنين عباراتي سخن ميگويند و دليل آن باز ميتواند حس عدم تمايز و آميختگي آنها با عوالم و حال وهوايشان باشد. سپهري هم گاه كودكانه به جاي آن كه بگويد آتش بشويم ونيزارها را بسوزانيم و قطره شويم و در دريا به نوسان درآييم ميگويد:
آتش را بشويم، نيزارها را همه خاكستر كنيم/ قطره را بشويم، دريا را در نوسان آئيم... (سايبان آرامش ما،مائيم)
ميخواهد تكلم را دور بزند »نداي آغاز« را ميشنود كه به او خطاب ميكند تا به »ابتداي خدا« (اينجا هميشه تيه) برگردد و به »آغاز كلام« (سوره تماشا) و »آغاز زمين« (صداي پاي آب) كه درآن انسان بدوي موسيقي ستارگان را ميشنيد و عالم از حيرتي رازآميز لبالب بود:
در علفزارها پيش از شيوع تكلم/ آخرين جشن جسماني ما به پا بود/ من در اين جشن، موسيقي اختران را/ ازدرون سفالينهها ميشنيدم/ ونگاهم پر از كوچ جادوگران بود.../ در زمانهاي پيش از طلوع هجاها/ محشري از همه زندگان بود... (متن قديم شب)
اين متكلم بدوي را به چشم يك اسطوره يعني يك حوري ميبيند كه با كودكيهايش رابطه دارد:
حرف بزن، اي زن شبانه موعود!/ زير همين شاخههاي عاطفي باد/ كودكيم را به دست من بسيار..../ خون مرا پر كن از ملايمت هوش.../ حرف بزن، حوري تكلم بدوي!... (هميشه)
سپهري وزش باد را چنين توصيف ميكند:
ذهن باد در جريان بود... (مسافر) و مكرر از تعبير »ذهن باد« استفاده ميكند. باد يكي از پديدههايي است كه در ايجاد اعتقادات آنيميستي درانسان اوليه مؤثر بوده است. تحرك و در عين حال نامريي بودن باد، در ذهن انسان بدوي چنين القا ميكرده است كه باد زنده است و از آن مهمتر عامل زندگاني است. اين كه در بسياري از زبانها بين باد و روح، ارتباط لغت شناسانه وجوددارد از همين جاست. دركلام عرب واژه روح با رياح (بادها) هم خانواده است. لذا سپهري ازتمام ظرفيت تاريخي و معنايي اين كلمه در القاي هشياري، سرزندگي و حيات استفاده ميكند:
چشم تا كار ميكرد/ هوش پائيز بود... (تنهايي منظره)
كودكان بعضاًبراي بيان كيفيتي خاص از زبان كمي به نحوي غريب استفاده ميكنند. مثلاًبراي اظهار محبتي كه دركلامي كمي نميگنجد ميگويند“هزار تا دوستت دارم” يا براي توصيف چيزي كه خيلي دوستش دارند از تعبير »بهترتر« استفاده ميكنند. اين از آن جاست كه ميخواهند مفهومي فراتر از »بهتر« معمولي را القا كنند يا در مثال قبلي فراتر از دوست داشتن معمولي را و با نوعي تكلم بدوي از زبان معمولي و معيار خروج ميكنند و البته موفق ميشوند از همين راه حرف دلشان را بزنند و به طرف مقابل ابلاغ كنند و ما هم به عنوان شنونده حرفشان را ميفهميم.
سپهري نيزگاه از »ببري ببر« سخن ميگويد (اطاق آبي). براي توصيف غرق شدن درلذت آفتاب آن را »آفتاب صريح« مينامد و براي توصيف رنگ آبي آسمان ميگويد:»آسمان به اندازهي آبي« (تنهاي منظره). براي بيان احساس وحدتش با غوغاي صبحگاهي گنجشكان از تعبير »گنجشك محض ميخواند« استفاده ميكند و براي بيان احساس زنده بودنش از تعبير »حيات شديد« و قس عليهذا.
تشخيص:
شخصيت دادن Personificasion به عناصر بيجان طبيعت و جان دار انگاشتن آنها Animism رابطهاي با عرفان وحدت وجودي هم دارد كه ضمن آن انسان تشخصها و حدود ومرزهاي خود را گم ميكند و باهمه عناصر طبيعي به گفتگو در مي آيد. شعر سپهري مشحون از اين صنعت است. درشعر عرفاي متقدم نيز اين رويكرد ديده ميشود:
مولانا در “مثنوي” ميگويد برگهاي درختان هم زماني كه صادقي به رقص آيد او را همراهي ميكنند:
رقص آن جا كن كه خود را بشكني
پنبه را از ريش شهوت بر كني
رقص و جولان بر سر ميدان كنند
رقص اندر خون خود مردان كنند
چون رهند از دست »خود«،دستي زنند
چون جهند از نقص »خود« رقصي كنند
مطربانشان از درون دف ميزنند
بحرها در جوششان كف ميزنند
تو نبيني، ليك بهرگوششان
برگها بر شاخها هم كف زنان
تو نبيني برگها را كف زدن
گوش دل بايد نه اين گوش بدن
در قرآن كريم هم نوعي تشخص و حتي ستايش به همهي موجودات نسبت داده ميشود:
وهيچ پديدهاي نيست مگراين كه خداوند را ستايش و حمد ميگويند و شما ستايش آنها را نميفهميد. (سوره اسراء- آيه 44)
و شايد اگر مولانا وار گوش دل و جانمان گشوده شود ستايش آنها را بفهميم.
سپهري هم آب را به مانند انساني ميبيند و صداي پاي او را ميشنود (صداي پاي آب).
زمزمههاي زندگي و تحركات حياتي گياهان را به »صداي هوش گياهان« تعبير ميكند. باد پاييزي را به چشم انساني گلچين مينگرد:»بوي چيدن از دست باد ميآيد.« (مسافر)
و جريان داشتن زندگي در دل شب را چنين وصف ميكند:
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد... (مسافر)
مرگ رنگ
اولين كتاب سپهري درسال 1330 و 23 سالگي او به چاپ رسيده اين تنها كتابي است كه در آن، زبان سپهري كاملاًتمايز نيافته و از ويژگيهاي بياني او در ساير كتابهايش برخوردار نيست. زبان كاملاً ساده ومفهوم است. در »مرگ رنگ« تاريكي،يأس و تنهايي و غم، تمهاي غالباند و ذهن شاعر با تاريكي شب و غم غروب و آواي جغد در دل شب انس دارد و احساس همنوايي ميكند. از غم خود چنين سخن ميگويد:
ديگران را هم غم هست به دل/ غم من ليك غمي غمناك است
در مرگ رنگ هم و غم شاعر، هم و غم يك نقاش هم هست. غلبهي رنگهاي تيره و مرگ رنگهاي روشن و پايان »قصه رنگي روز«:
در اين شكست رنگ/ از هم گسسته رشتهي هر آهنگ/ تنها صداي مرغك بيباك/ گوش سكوت ساده مي آرايد/ با گوشوار پژواك... (مرگ رنگ)
زندگي خوابها
زندگي خوابها در 1332 و 25 سالگي چاپ شده است و در همين 2 سال ذهن و زبان سپهري به سرعت تحول پيدا كرده و بسيار پيچيده ميشود.
شاعر از نگاه غمگين و سياه »مرگ رنگ« تا حدودي فاصله ميگيرد. منبع الهاماتش خواب است و او تصويرگر اين الهاماتي است كه در حد فاصل رؤيا و خواب آلودگي و بيداري اتفاق ميافتند. رؤياها با واقعيت در مي آميزند و اين آغاز بيداري شاعر و رسيدن به نگاه ويژه خود اوست:
من روي شنهاي روشن بيابان/ تصوير خواب كوتاهم را ميكشيدم.. (يادبود)
زمزمههاي شب مستم ميكرد (فانوس)
باد بيپروايي دانه نيلوفر بيداري را به سرزمين خواب شاعر مي آورد:
كدامين باد بي پروا/ دانهي اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟.../ من به رؤيا بودم/ سيلاب بيداري رسيد.../ نيلوفر به همهي زندگي ام پيچيده بود/ در رگهايش، من بودم كه ميدويدم/ هستياش در من ريشه داشت/ همه من بود/ كدامين باد بي پروا/ دانهي اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟ (نيلوفر)
در واقع نيلوفر استعارهي عارفانهاي است كه درمرز خواب و بيداري در رگ و ريشه شاعر ميدود و همه او ميشود و سپهري حيران از اين حس وحدت فكر ميكند كه اين اوست كه در رگهاي نيلوفر ميدود و اين حيراني در قطعات ديگر هم ادامه دارد. در قطعه »بيپاسخ« لحن عارف سرگشته و خوابآلودهاي دارد كه موقعيت خود را نميشناسد:
در تاريكي بي آغاز و پايان/ دري در روشني انتظارم روئيد/ خودم را در پس در تنها نهادم/ و به درون رفتم:تاقي بي روزن تهي نگاهم را پركرد/ سايهاي درمن فرودآمد/ و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد/ پس من كجا بودم؟/... و من درتاريكي خوابم برده بود/ د رته خوابم خودم را پيدا كردم/ و اين هشياري خلوت خوابم را آلود/ آيا اين هشياري خطاي تازهي من بود؟... (بيپاسخ)
آوارآفتاب
آوار آفتاب در سال 1340 و 33 سالگي سپهري چاپ ميشود كه آغاز عرفان ناتوراليستي سپهري به حساب مي آيد. اين كتاب قبل از سفر به ژاپن و هند آمادهي چاپ بوده است.
گرايشي براي گريز از نور كه متمايزكننده اشياست در »آوار آفتاب« ديده ميشود و تمايلي به شب و سكوت و تنهايي كه وحدتبخش است. پنجرههاي جديدي به روي احساسش گشوده ميشود كه از آنها ميترسد:
ميترسم از لحظه بعد/ و از اين پنجرهاي كه به روي احساسم گشوده شد... چشمانم لبريز علفها ميشود/ وتپشهايم با شاخ و برگها ميآميزد... (شاسوسا)
به فراسوي نيك وبد راه ميبرد و گمنامي و آرامش، سكوت و تاريكي را تجربه ميكند:
بياييد از شورهزار خوب و بد برويم.../ و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم/ برويم، برويم و بيكراني را زمزمه كنيم... (سايبان آرامش ما،مائيم)
به خاك افتاديم و چهره »ما« نقش »او« به زمين نهاد/ تاريكي محراب،آكندهي ماست/ سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما... (بيراههاي در آفتاب)
شرق اندوه
اين كتاب در همان سال 1340و 33 سالگي چاپ ميشود ولي درسال 1339 و 1340 به ژاپن و هند سفر كرده و از ذن بوديسم هم متأثر گرديده است.
ويژگي اين دفتر ضرباهنگ ريتميك يا ريتم ضربان دار زبان است كه يادآور غزلهاي ديوان شمس است:
در وزش خاموشي، سيماها در دود فراموشي/ شهر ترا نام دگر، خسته نهاي گام دگر/ آمدهام، آمدهام، درها رهگذر باد عدم/ خانه ز خود وارسته، جام دويي بشكسته،/ سايه »يك« روي زمين، روي زمان... (تا)
... اين خاموش ، آن خاموش، خاموشي گويا شده بود/ ... من رفته،/ او رفته،/ ما بي ما شده بود/ زيبايي،تنها شده بود/ هر رودي،دريا/ هر بودي،بودا شده بود. (Bodhi)
سپهري، در هيچ كتاب ديگرش اين ريتم و آهنگ و ارجاعات مقفي را ندارد. دريچهي حس ناب را به سوي ادراك طبيعت گشوده و حس كرده خود را در قالب جملات مقطع و بريده بريده روايت ميكند:
باز آمدم از چشمهي خواب،كوزهتر در دستم/ مرغاني ميخواندند، نيلوفر وا ميشد./ كوزهتر بشكستم/ در بستم/ و در ايوان تماشاي تو بنشستم (گزار)
صداي پاي آب
اين شعر بلند در سال 1344 و در 37 سالگي و در آستان سن كمال در فصلنامه »آرش« چاپ ميشود.
»صداي پاي آب« اوج ناتوراليسم عارفانه سپهري و محبوبترين كار اوست. دراين اثر ذهن و زبان سپهري كاملاًجا افتاده است و همه حرف هايش را ضمن اين شعر بلند زده است. از مذهبش ميگويد و ازخدايي كه دراين نزديكي است وخدايي كه در دل طبيعت، آب وگياه خود را گسترده است.
از گذشته و اصل ونسبش. از كودكيةايش كه با جهان برخورد حسي داشت و »آب بيفلسفه« ميخورد و »توت بيدانش« ميچيد و از اين كه »پاورچين پاورچين« از كودكيها و »كوچه سنجاقكها« و »شهر خيالات سبك« بيرون ميرود و مهمان دنيا ميشود. دنيا و عرفان و علم و مذهب و ذن را تجربه ميكند و بعد »صداي پر تنهايي« را ميشنود. از سبد خالي »پند و امثال« و كوزه لبريز سوال فقيه و قطار خالي سياست ميگويد. در مكان و زمان و تاريخ و جغرافي سير ميكند. از مردم كشورهاي ديگر مثل يونان و هند ميگويد و از آن چه بدان رسيده يعني از وحدت با طبيعت و ادراك »گمنامي نمناك علف« و »شنيدن صداي نفس باغچه« ميگويد و نزديك شدن به »آغاز زمين« و ادراك» سرنوشت تر آب« و »عادت سبز درخت«. از »احساس وزن سحر« و »موسيقي روئيدن گياهان« و از زيبايي و سادگي زندگي و بهانههاي كوچك خوشبختي ميگويد. از يكسان نگريستن به اسب و كبوتر و كركس و گل شبدر و لاله قرمز و بعد كلام آخرش را ميگويد كه:
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. واژهها را بايد شست، واژه بايد خود باد، واژه بايد خودباران باشد«.
لب لباب نگاه سپهري را در همين اشارات كوتاه ميتوان خلاصه كرد و اينكه »بگذاريم كه احساس هوايي بخورد... بگذاريم غريزه پي بازي برود... بگذاريم تنهايي آواز بخواند...« و »ساده باشيم چه در باجهي يك بانك چه در زير درخت« و به جاي »شناسايي راز گل سرخ« در »افسون آن« غوطه ور گرديم و »نام« را از اشياء و پديدهها »بازستانيم« و »پي آواز حقيقت بدويم«.
شعر بلند» مسافر« در سال 1345 و 38 سالگي باز هم در فصلنامه آرش چاپ ميشود.
فرق فارق »مسافر« با ساير آثار سپهري در آن است كه در ساير آثار، سپهري نوعي عرفان آفاقي را دنبال ميكند كه درآن طبيعت و موجودات خارجي اصلند ولي در »مسافر« در كنار اين رويكرد، عرفان انفسي و بازگشت به درون را هم دنبال ميكند. به همين دليل لحن »مسافر« فلسفيتر وخودشناسانهتراست. مسافر سالكي است لبريز سؤال كه هنوز هم به مقصد نرسيده و غم غربت و فراق در كلام او موج ميزند.
مسافر، همان سالك غريب مانده در »ميان حضور خسته اشياست« كه از وضع موجودخسته شده و دلش از اين تكرار»گرفته « است و از»هجوم خالي اطراف« ملول است و ازاين فاصله هميشگي غمگين است.
»و عشق صداي فاصلههاست..« و هميشه فاصلهاي هست.
»نه وصل ممكن نيست،هميشه فاصلهاي هست«. حتي اگر آب بالش نيلوفر آبي گردد باز فاصله اي هست:
»اگر چه منحني آب، بالش خوبي است/ براي خواب دلاويز و ترد نيلوفر/ هميشه فاصلهاي هست.« و غم سالك نشانهاي از آرزوي وحدت وصال است:
»و غم اشارهاي محوي به رد وحدت اشياست« و به همين دليل عاشق غمگين است و چرا كه »عشق صداي فاصلهها«ست وعاشق »دچار«است مثل »ماهي كوچك، كه دچار آبي درياي بيكران است«. ومقصد مسافر »وسعت بيواژه« اي است كه ديگر ردپايي در آن وجود ندارد چون سلوك به پايان ميرسد و »كفشهاي مكاشفه« از پا بيرون خواهد آمد:
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند/ و بند كفش به انگشتهاي نرم فراغت/ گشوده خواهد شد؟/ كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش/ و بيخيال نشستن/ وگوش دادن به/صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟/ ودر كدام بهار/ درنگ خواهي كرد/ و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد/
و از بادها ميخواهد او را به »وسعت تشكيل برگها« ببرند و به مانند بودا، در زير درخت روشنايي،آن ارتباط گمشده پاك را برقرار سازند:
و اتفاق وجود مرا كنار درخت/ بدل كنيد به يك ارتباط گمشدهي پاك.
و ذهن او را از تهي سرشار سازند:
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد/ حضور »هيچ ملايم« را/ به من نشان دهيد.
بالش سهراب پر از آواز پر چلچلههاست كه او را به خوبي ميخوانند. »دورها آوايي است« كه او را ميخواند وندايي از »آغاز« در گوش او زمزمه ميكندكه كفش هايش را بپوشد و قايقي بسازد كه در پشت درياها جايي است كه در آن »پنجرهها رو به تجلي باز است« و سهراب نيز چمداني را كه به اندازه تنهايي خود اوست بر ميدارد و راه ميافتد. و درحالي كه نميداند اين ندا از كجاست و اين ترنم مرموز از زبان چه كسي است؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو ميخواند؟/ درست فكر كن/ كجاست هستهي پنهان اين ترنم مرموز؟...
صداي همهمهمي آيد/ و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم/ و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را به من مي آموزند...
كه بايد اشارتي بر شستشوي هندوها دررود گنگ باشد و از »تبت« و »بنارس« و »ودا« ميگويد و »دچار گرميگفتار« و »حرارت تكليم« ميشود و آرزوي »محو مكالمه« ميكند. از سير آفاقي در فلسطين و بابل وبين النهرين و مسيح و ارميا و مزامير و حمورابي و از طور ميگويد و از تاج محل و درآن جا به او ميآموزند كه بدون غبار تجربه، به عبادت حسي و حالي بپردازد:
و در مسير سفر مرغهاي »باغ نشاط«به غبار تجربه را از نگاه من شستند/ به من سلامت يك سرو را نشان دادند/ و من عبادت احساس را/ به پاس روشني حال/ كنار »تال« نشستم و گرم زمزمه كردم...
مسافر عاشق اگر دست در دست ثانيهها و لحظهها داشته باشد و قدر حال را بداند، ميتواند به تجلي اعجاب و حيراني برسد:
...و نيمه شبها، با زورق قديمي اشراق/ در آبهاي هدايت روانه ميگردند/ و تا تجلي اعجاب پيش ميرانند... (مسافر)
حجم سبز
»حجم سبز« در سال 1346 و 39 سالگي شاعر به چاپ رسيده است كه به لحاظ مضمون و زبان مكمل »صداي پاي آب« و دنباله آن حساب ميشود. با اين تفاوت كه در »حجم سبز« سهم انسان و انسانيت افزوده ميشود و اگر پيش ازاين سپهري همهاش از طبيعت ميگفت دراين جا نيم نگاهي هم به انسان دارد. اما بر خلاف روش متداول ومعهود شعراي زمان نگاه سياسي به انسان ندارد بلكه نگاه انساني دارد. از زبان يك سالك واصل سخن ميگويد كه »پر از بال و پر« و »فانوس و روشني« است و رستگاري را »لاي گلهاي حياط«پيدا كرده است.
از آشتي دادن و آشنا كردن همه با هم و برچيدن »دشنامها و ديدارها« ميگويد. از »فهميدن« و »گل نكردن آب« و آن »ندا«باز با اوست كه از دورها او را ميخواند:
چه كسي بود صدا زد سهراب؟ (نداي آغاز) »بالش من پر آواز پر چلچلههاست«. احساس سبزي و هشياري ميكند و كودكان احساس را به بازي دعوت ميكند. در »شب تنهايي خوب« به »هيچستان« رسيده و به »نگاهي كه از حادثه عشق تر است«. دلگير از نشنيدن حرفهايي از جنس زمانه و نگاه خالي از عشق به زمين و جدي نگرفتن زاغچهها »چمدان تنهايي«اش را بر ميدارد و رو در آن »وسعت بيواژه كه همواره ميخواندش«. مينهد. در جستجوي »نشاني خانه دوست«از »كوچه باغ سبز خدا« ميگذرد و از سمت »گل تنهايي«، نشاني را از كودكي ميگيرد كه از »لانه نور«، جوجه بر ميدارد. آموختن از كودك به جاي پير. و از طبيعت از وجوه تمايز عرفان سپهري با عرفان سنتي است.
ماهيچ ما نگاه
اين دفتر در سال 1356 و 49 سالگي يعني ده سال بعد از »حجم سبز« به چاپ ميرسد. در اين فاصله نمايشگاههاي متعدد نقاشي در اقصي نقاط دنيا برپا ميكند و به آمريكا و اروپا و مصر ويونان سفر ميكند.
عنوان كتاب يادآور آموزههاي ذهن است و در آن از كودكيها ميگويد كه »از پشت الفاظ« تا علفها و »ماهيان هميشه« ميرود و دورشدن از عوالم كودكي:»كودك از سهم شاداب خود دور ميشد« و »تبخير تدريجي موهبتها« را به چشم ميبيند و مرگ را تجربه ميكند: »هجرت برگي ازشاخه او را تكان داد.« و به »ميان هياهوي ارقام« ميآيد در حاليكه »خيس حسرت« است و »وزن لبخند ادراكش« كم شده است. (چشمان يك عبور) به گذشتهها حسرت ميخورد كه »آن روز، آب. چه تر بود!« ( اي شور، اي قديم) به وعدهگاه بازيهاي كودكانهاش ميرود. نبضش با »حقايق مرطوب« ميآميزد و حيرتش با درخت قاطي ميشود و باز حسرت گذشتهها »كه انسان از اقوم يك شاخه بود/ روزگاري كه در سايه برگ ادراك/ روي پلك درشت بشارت/ خواب شيريني از هوش ميرفت/ از تماشاي سوي ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق ميشد... (اينجا پرنده بود) انسان »در سمت پرنده فكرمي كرد و درمتن عناصر ميخوابيد.
+ نوشته شده در
85/06/13ساعت 15:51  توسط محمد امین مروتی
|