|
حافظ كيست؟ بدون ترديد حافظ مأنوسترين و محبوبترين شاعر ايراني است به طوري كه پس از قرآن كريم،آشناترين كتابي كه محرم رازهاي دل ايرانيان شده است، ديوان حافظ است. به راستي سر سحر و نفــوذ كلام اين نادرة همه دوران هاي ادبيات ما در چيست ؟ شروحي كه بر حافظ نوشته شده است چه به لحاظ كمي و چه به لحاظ كيفي، وسيعترين چشم اندازها ي گوناگون و بعضاً متضاد را بر منظر ما ميگشايد.راز اين تركيب پارادكسيكال آن است كه حافظ اجازه ميدهد ، هركس او را همانطوركه ميخواهد، بفهمد و همين ويژگي ذهني و زباني است كه كار تفال با ديوان خواجه را رونق داده است . اين ويژگي از سويي باعث شده است كه هر كسي از ظن و منظرخود ،شعر حافظ را بيان حال خود بدا ند و از اين طريق بيشتـرين تعـداد خوانندگان را مسحور و مجذوب خود كند و درعين حـال و از سويي ديگــر باعث جنگ هفتاد و دو ملتي شده كه هريك حافظ را فقط ازآن خود ميدانند وديگران را بر خطا و نامحرم و بيگانه تلقي كردهاند .هيچيك از شاعران بزرگ ،باندازه حافظ محل مناقشه و اختلاف صاحب نظران و اهل فن نبودهاند. درعارفانه بودن اشعـار مولوي و سنايي و عطار و حتي سعدي، مناقشهاي نيست همانطور كه در رنگ و بوي زميني اشعـار منوچهري و عنصـري و فرخي و فـردوسي و خيام اجماع و اتفاق نظر نسبتاً كاملي وجـود دارد .اما حـافظ گويي كـه آب در خوابگه مورچگان ريخته بطوريكه در مـورد او كمترين اجماعي وجود ندارد. “ شاملو” او را يك شاعر يك لاقباي كفرگوي جسورميداند . مرحوم مطهري و دكترالهي قمشهاي او را نمونه كامل يك عارف مسلمان معرفي ميكنند. دكتر عبدالحسين زرين كوب و بهاء الدين خرمشاهي معتقدند كـه حافظ هم اهل عرفان و مي معـرفت بـوده و هم گوشه چشمي به مي انگوري و زيبارويان زميني داشته است . عدهاي زندگي شاعـر را به دوران جواني و پيري تقسيم ميكنند و ميگويند حافظ در جواني به لهـو و لعب و خوشگذراني مشغول بوده و پس از آن به عرفان گرويده است . جماعتي تظا هر شاعر به فسق را،به مشرب ملامتيگري او منتسب ميكنند . بسياري بيشترين وجه مشترك را بين حافظ وخيام ميبينند و او را شاعري لاادري و سرگردان تلقي ميكنند . و هستند كساني كه مشرب حافظ را احياي“ ميترائيسم” ايران باستان ميدانند. همه اين حافظ پژوهان در ديوان او ابيات بسياري را له خود مييابند. در واقع حافظ دست رد بر سينه احدي نميزند. به راستي سرّ اينكه همگان حافظ را زبان حال خود ميدانند چيست؟ چند تا حافظ داشتهايم يا تنها حافظي كثيرالاضلاع داريم؟ نوشته حاضر نيز كوششي است در تجميع زواياي مختلف شخصيت حافظ و توضيح وجوه مختلف و بعضاً متضاد او. ميخواهم از همين اول دست خودم را رو كنم و بگويم به طور خلاصه در پي اثبات چه هستم. خلاصه كلام آن كه ميخواهم بگويم حافظ هم انديشمندي بوده مات و حيران كائنات كه وقتي به آسمان بالاي سرش نگاه ميكرده، مانند كانت غرق حيرت و سرگشتگي ميشده است: چيست اين سقف بلندِ سادهي بسيار نقش زين معما، هيچ دانا، در جهان آگـاه نيست حافظ نوميد از عقل فلسفي وقتي به سراغ ديگر مدعيان زمانه خود هم ميرود، سرخوردگياش دوچندان ميشود. مدعيان عقل چه از اهل تصوف و چه از اهل زهد هم او را نوميد ميكنند. لذا به مذهب "عشق" درمي آيد و در اين مذهب است كه آرام ميگيرد. اما او در زمانهاي ميزيد كه "زِ منجنيق فلك سنگ فتنه ميبارد" و ميداند به راحتي و آزادانه نميتواند حرف خود را بزند پس ناچار ميشود همه يافتههايش را رو نكند و براي آن كه از آسيب و تعرض خيل رياكاران حكومتي و غيرحكومتي برهد، بايد "رندي" پيشه كند. لذا "استراتژي عاشقانه"اش را به كمك "تاكتيك رندانه"اش پيش ميبرد و در همين جاست كه حافظ ميشود حافظ. حافظي كه مكتب و مذهبش را ميتوان در دو كلمه "عشق" و "رندي" خلاصه كرد. متعلق عشق او بيش از هر چيز جمال است و زيبايي و اين تأثيري است كه از تصوف جمالپرستانه- كه مركز آن فارس بوده است- پذيرفته است و رندي او نيز بيش از هر چيز راهكاري براي مقابله با تزوير عام زمانه اوست. "آزادگي" و عدم تعلق هم در عرفان حافظ نقش برجستهاي دارد كه بدان هم خواهم پرداخت. لذا گمان مي كنم فرمول شناخت حافظ را به دست آورده باشيم: حافظ= عشق+رندي+زيباپرستي+آزادگي ولي بگذاريد قبل از تفصيل وتفسير اين فرمول، اول تصويري از زمانه او داشته باشيم: زمانه حافظ : يكي از مهمترين منابع شناخت شعرا، بررسي زمانه و زندگي آن هاست. اما ما از دقايق و جزئيات زندگي حافظ ، چيز زيادي نميدانيم. زندگي او نيز مانند شعرش، ابهام آميز است. نگاهي به زندگي و سرگذشت شاعران بزرگ ديگر، نحوه جهتگيري فكري و روحي آن ها را مشخص ميسازد. اگر مشرب فكري مولوي و سعدي و خيام براي همگان بالنسبه شناخته شده است ، مشرب فكري حافظ محل بيشترين اختلاف و معركه ي آرا مفسرين است . اگر تأثير شمس تبريزي و شيخ شهاب الدين در زندگي مولانا و سعدي شناخته شده است ، درزندگي حافظ ازسير و سلوك مشخص و سرسپـردگي به شخص خاصي نشان نميبينيم . بيشترين چيزي كه از او ميدانيم اين است كه حافظ نيز مانند اكثر شعراي زمانش، بعضا وظيفه خوار دربار بوده است و خود را با يك زندگي درباري تطبيق داده است.گو اينكه رابطه دربار با او هميشه بر وفق مراد نبـوده است و اين وابستگي و اين دلبستگي و رنجشهايش، سهم نماياناني در ديوان خواجه دارد . حافظ در727 هـ . ق بدنيا آمده و در791 يا 792 از دنيا رفته است و دوران زندگي او مصادف با حكومت هاي محلي اتـابكان و آل مظفر بوده است . او پادشاهان زيادي را در مـدت 64 يا 65 سال زندگيش ديده است .دوران او ، دوران حكومتهاي بيثبات و مستعجل بوده و اين پريشاني و بيثباتي و بارش سنگ فتنه و آشوب در اشعار او منعكس است : زيركي را گفتم اين احوال بين،خنديد وگفت صعب روزي ، بوالعجب كاري ، پريشان عالمي و: به چشم عقل در اين رهگذارِ پر آشوب جهان وكار جهان بي ثبات و بي محل است و : جهان و كار جهان ،جمله هيچ بر هيچ است هزار بار من ايـن نكتـه كــرده ام تحقيـق
و : فلك ، به مردم نـادان دهـد زمـام مــراد تو اهل دانش و فضلي ، همين گناهت بس
حافظ نيز مانند اكثر شعراي دوره خود ،“ غم نان” داشته و مثل ديگر شعرا تلاش ميكرده راهي به دربار و درباريان زمان خود بجويد تا اموراتش بگذرد . خارج از دربار و در ميان اجتماع نيز،جنگ هفتاد و دو ملت و انحرافات مختلف فرقهاي در ميان مشايخ و صوفيان و زاهدان رواج داشته كه به شدّت خواجه را آزار ميداده است.آن چه از زمانه حافظ در شعـر او منعكس شـده است، ميتواند تا حدود زيادي بر معناي شعر او روشني افكند. از ميان حاكمان زمان حافظ، او بيشترين نزديكي را با “شاه شيخ ابواسحق اينجو”و “حـاجي قوام” داشته است .شـاه شيخ و حـاجي قـوام ،خوشگذران و درعين حـال هنرپرور بودهاند و علاوه بر حافظ ، عبيد زاكاني و خواجوي كرماني در دربار آن ها مورد لطف بودهاند .كامجويي و شادخواري "شاه شيخ" ، به مذاق خواجه خوش ميآمده است. بواسحاق در سرنوشتي مشابه "شـاه سلطان حسين" ، چنان در خوشگذراني و عيش و عشرت مشغول بود كه درسن37 سالگي دولتش در يورشي غافلگيرانه، توسط “اميرمبارزالدين محمد”سرنگون و خودش هم كشته شد . راستي خـاتم فيــــروزه بـواسحــــاقي خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود
اميـرمبارزالدين محمد بنيان گذار آل مظفر بـود. او خود تا چهل سالگي به عيش وعشرت مشغول بود ولي پس از آن زاهد شد و شروع به امر به معروف و سخت گيري و بستن ميخا نه ها كرد بدترين سال هاي زندگي حافظ در زمان اوست .حافظ به او لقب “ محتسب ” داده بود : محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد قصـه ي مـاست كـه بـر هر سـر بـازار بماند
ميگويند 800 نفر را به دست خود كشت .حتي در عين قرائت قرآن فرمان قتل صادر ميكرد و پس از آن به خواندن قرآن ادامه ميداد. حافظ او را به رياكاري و تزوير متهم ميكند: در ميخـانه ببستنـد خـدايـا مپسنـد كـه درخـانـه ي تـزويـر و ريـا بگشـايند
پسر اميرمبارزالدين ، به نام“ شاه شجاع” هم او را “ محتسب ”ميخواند و با سختگيري هاي پـدر مخالف بود. امير مبارزالدين هم كه او را تهديدي براي پـادشاهي خـود ميدانست ، او را تهديد به قتل كرده بود. اما شاه شجاع پيشدستي ميكند و پدر را پس ا ز هفت سال حكمروايي ميكشد و در چشم او ميـل ميكشد و زن پدرش را به عقد خود درميآورد. شاه شجاع پسر خود بنام“ شبلي ”را هم كور ميكند. سلمان ساوجي ظاهراً دروصف اوگفته است : نه خواندم و نه شنيدم ، نه ديدهام هرگز كسي كه چشم پــدركوركرد و مــادرگا..
اما حافظ روي كار آمدن شاه شجاع را به فال نيك ميگيرد. شاه شجاع به سختگيري هاي محتسب مهر باطل ميزند : سحر ز ِهاتف غيبم ، رسيد مـژده به گوش كه دور شاه شجاع است ، مي ، دليربنوش شراب خانگي تــرس محتسب خـــورده به روي يـار بنوشيم و بـانگ نـوشا نـوش در عهـد پـادشاه خطا بخش جـرم پـوش حافظ قرابه كش شــد و مفتي پياله نوش حافظ دراين ايام، روياي تجديد دوران خوش بواسحاق را ميبيند : جيبن و چهره حافظ خـدا جـدا مكناد زخـاك بـارگـه كبـرياي شـاه شجـاع
اما شاه شجاع ، هر چند مانند بواسحاق شادخوار و كامران است ولي هنرپروري او را نـدارد و مشتـري شعـر تـر حـافظ نيست : هنر نميخرد ايام و غير از اينم نيست كجـا روم به تجـارت بـدين كساد متاع
آسمان كشتي ارباب هنر ميشكند و شاعر از سفله پروري و هواي شيراز ميگويد و رويـاي راهيابي بـه دربـار بغـداد در سر ميپرورد : آب و هواي پارس عجب سفله پرور است كو همرهي كه خيمه از اين خـاك بركنم ره نبرديم به مقصود خـود انـدر شيـراز خـرم آن روز كه حـافظ ره بغـــداد كند حافظ دگر باره غم نان دارد و صراحتاً در بهاي مداحي ، سيم و زر ميطلبد : چو ذكر خير ميطلبي ، سخـن اين است كه در بهاي سخن ، سيم و زر دريغ مدار
و در تعجب كه چگونه شعرتر و شيرينش خريدار ندارد: بدين شعرتر شيرين ، ز شاهنشه عجب دارم كه سر تا پاي حافظ را ،چرا در زر نميگيـرد
اما پس از آن كه شاهنشه ،دعوي او را اجابت نميكند و از دربار مأيوس ميشود خود را به فقر و قناعت و عدم تعلق ميخواند: مـا آبـروي فقـــــر و قنـاعت نمي بــريم بـا پـادشـه بگـوي كه روزي مقــدر است
و: گــر از سلطان طمع كـردم ، خطا بـــود ور از دلبـــر، وفــا جستـم جفــا كــرد
و: بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كني خون خوري گر ، طلب روزي ننهـاده كني
علاوه بر اهل زهد و ريا كه امير مبارزالدين سمبـل آن ها بود، حافظ با شيوخ و صوفيان و فرقههاي رنگارنگ زمان خود هم سرسازگاري ندارد و همه را به تزوير مطعون ميسازد : مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب چون نيك بنگــــري همه تزوير ميكنند صـوفي نهـاد دام و سـرحقه ، بـاز كــرد بنيـاد مكـر ، بـا فلك حقـه بـاز كــرد و حتي كارش به دشنام و توهين ميكشد: صوفي شهربين ،كه چون لقمه شبهه ميخورد پاردمش دراز بـــاد، اين حَيَــوان خوش علف در دوران حافظ، تصوف منقل و دود هم رواج تام داشته .حافظ درجايي به توهمات عـارف نمايانه ناشي از مصـرف بنگ كه بدان دا نه خضرا( دانه سبز) گفته ميشد ، اشاره كرده است : زان حبه خضرا خــور،كــز روي سبك روحي هركه بخورد يك جو ، بــر سيخ زند سي مرغ
زان لقمه كه صـوفي را ، در معــرفت!! انـدازد يك ذره و صد مستي ، يك دانه و صد سيمرغ
گاهي حتي افيون را چاشني شراب ميكردهاند : ازآن افيــون كـه ساقي در ميافكند حريفان را نه سر مانـد و نـه دستــار
شاعري را سراغ نداريم كه به اندازة حافظ در مذمت تزوير و ريا سخن گفته باشد. او شيوخ و زاهدان را به خوردن مال اوقاف متهم ميكند و آب حرام ( مي ) خود را بر نان حلال شيخ ،ترجيح ميدهد : ترسم كه صرفهاي نبرد روز باز خواست نــان حـــلال شيخ ، زآب حــرام مـا
نميتوان گفت چون دربار حافظ را تحويل نميگرفته ، پس خواجه به طعن آن ها پرداخته .زمانه حافظ ،زمانه تزوير و ريا ،نه تنها در درباريان و حكام وقت، بلكه در فرق و گروه ها و اهل تصـوف و شيـوخ هم بوده، به طوري كه سايرين نظير“عبيد” هم ، زبان به نكوهش و هجوگشادهاند . عبيد در“رساله صــد پند” خود آورده است : “ سخن شيخان باور مكنيد تا به دوزخ نرويد. ” و: “ تخم حرام اندازيد، تا فرزندانتان فقيه و شيخ و مقرب سلطان باشند .” حتي گفتهاند رساله “ موش وگربه ” و حديث زهد و عبادت و مسلمان شدن گربه تعريضي به زهد ورزي و توبه امير مبارزالدين است . تصـويري كه از زندگي در زمانه حـافظ بدست داده شد راه را براي ورود درعرصه ذهنيت و انديشه حافظ باز ميكند . حافظ و عقل فلسفي: حافظ در تفكرات فلسفياش ،بيش از هركس شبيه خيام است و معتقد است كه راز دهر را كسي با حكمت و انديشه فلسفي نگشوده است : حديث از مطرب و مي گو و راز دهر، كمتر جــو كه كس نگشود و نگشايد به حكمت ،اين معما را
اما اگر اين معما با تفكر فلسفي گشودني نيست ، چه بايد كرد؟حافظ هم در بن بستي يأس آور به مي و مطـرب پناه ميبرد تا سرش را با اين معماي پيچيده به درد نياورد . دعوت حافظ به باده نوشي هم ، بعضاً بخاطر فرار از پيچيدگي و سرگيجه ناشي از دشواري اين مسئله است وگرنه رابطهاي منطقي بين بن بست تعقل و باده نوشي وجود ندارد، لذا اين گذار، نه گذاري منطقي، كه گذاري رواني است . خيام هم ميگويد: مي نــوش، نــداني از كجـا آمـــدهاي خوش باش، نـداني به كجا خـواهي رفت
يا: كس مي نزند دمي در اين معني، راست كــاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست
حافظ نيز مانند كانت، وقتي درسكوت شبهاي پرستاره،بالاي سرش مينگريست، متحير و سرگردان ميشود كه : چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش؟ زين معما ،هيچ دانا درجهان، آگاه نيست
و به زاهداني كه با تظاهري سطحي به فهم راز و رمز جهان مينازند ،خطاب ميكند: برو اي زاهد خودبين كه زچشم من و تـو راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود
و باز براي فراموشي همه چيز به مي پناه ميبرد كه : ساقيا جـــام ميم ده كـه نگــارنده غيب نيست معلوم كه درگردش پرگار ،چه كرد
حافظ نيز مانند خيام، درغور فلسفي خود، به نوعي ازلاادريگري ميرسد : وجـود مـــا، معمـا ييست حــافظ كه تحقيقش، فسـون است و فسانه
و اين همان گفته خيام است كه : آنان كه محيط فضل و آداب شدند درجمع كمال، شمع اصحاب شدند ره زين شب تاريك نبـردند بــرون گفتند فسـانهاي و درخـواب شدند خيام و حافظ در برابر اين بن بست فلسفي، ميگويند حالا كه از آن سوي پرده خبر نداريم ، عقل حكم ميكند از اين سوي پرده نهايت استفاده و لذت را ببريم و باصطلاح دم را غنيمت شمريم : شب صحبت غنيمت دان كه بعـد از روزگار مــا بسي گردش كند گردون ، بسي ليل و نهار آرد
هر وقت خوش كه دست دهـــد، مغتنم شمار كس را وقوف نيست كـه پـايـان كــار چيست
وقتي كه تضميني براي بقاي تو نيست ،پس به عشرت بكوش : اي دل ار عشــرت امــروز ، بـه فــردا فكني مــايـه ي نقــد بقــا را كـه ضمان خـواهد شد
و: هنگام تنگـدستي ، درعيش كــوش و مستي كاين كيمياي هستي ،قــارون كنــد گـدا را
و: حاصل كارگه كــون و مكان ، اين همه نيست باده پيش آر،كه اسباب جهان اين همه نيست
و: بــر لب جــوي نشيـن وگــذر عمـــر ببين كاين اشــارت، زجهــان گـذران، مــا را بس
و: نوبهار است، در آن كـوش كه خـوشدل باشي كـه بسي گل بـدمـد بـاز و تـو درگـل بـاشي
شباهت بين خيام و حافظ در اين مقوله چنان حيرت انگيز است كه اگـركسي، از قبل اشعار آن ها را نشناسد و نخوانده باشد، نميتواند آن ها را از هم جدا نمايد.خيام هم عين مضامين مورد نظر حافظ را در شعرخود آورده است : بر سبزه نشين و خوش بزي روزي چند زان پيش كـه سبــزه بـر دمد از خاكت
يا : و اين سبـزه كه امـروز تماشاگه ماست تـا سبـزه خــاك مـا، تماشاگه كيست
و : اي دوست بيــا تا غم فـــردا نخـوريم وين يكــدم عمـر را غنيمت شمـريم
و : بــرنا مــده وگـذشتـه ، بنيــاد مـكن حالي خوش بـاش و عمر بـر باد مكن
حافظ نيز مانند خيام در قلم آفرينش خطا ميبيند: پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت ، آفـرين بـر نظر پاك خطا پوشش باد
هر چند كه بيتي با مضموني كاملاً مخالف هم ،دارد : نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش كه من اين مسئله بيچون و چــــرا ميبينيم
خيام هم از كم و كاستي هاي خلقت ميگويد ،درحاليكه خالق دارنده مطلق است و نبايد در خلقت كم بگذارد: دارنـده چـون تــركيب طبـايع آراست از بهــر چـه افكندش اندر كم و كاست
و اگر اين نظام، احسن و بهترين است ،چرا حكم به نابودي و فنا و شكستن مخلوقات ميكند و اگر ناقص است تقصير كيست ؟ گـر نيك آمد،شكستن از بهر چه بود ؟ ور نيك نيامد اين صور عيب كراست؟
شباهت ديگر حافظ و خيام، در جبريگري آن هاست .خيام ميگـويد اگر همه چيـز، بر وفـق قلم قضاست، چرا در قيامت بايد مورد قضاوت و داوري قرار گيريم ؟ بــر من ،قلم قضـا چـو بي من راننـد ، پس نيك و بـدش زِ من ،چــرا ميدانند؟ دي بي من و امروز ،چو دي ،بي من و تو فــردا، به چه حجتم به داور خـوانند؟ و حافظ ميگويد خار بودن يا گل بودن من بستگي به پرورش بـاغبان دارد و من ، طوطي وار سخنگوي قلم صنعم: من اگر خارم و گر گل، چمن آرايي هست كه از آن دست كه ميپــروردم ، ميرويم در پس آينـه ، طـوطي صفتم داشتـهانـد آن چه استــاد ازل گفت بگــو، ميگــويم و از ازل ، حكم شده زيبايي گل عيان باشد و زيبايي گلاب نهان : در كارگلاب وگل، حكم ازلي اين بود : كاين شاهد بازاري، وان پرده نشين باشد
ديگر از وجوه اشتراك تفكر فلسفي خيام و حافظ ، تشكيك در معاد است و هر دو عيش نقد را بر وعده بهشت ترجيح دادهاند: حافظ ميگويد : من كه امروزم ،بهشت نقد حاصل ميشود وعـدة فـرداي زاهـد را ،چـرا بـاور كنم؟
و : بـه خلـدم، دعـوت اي زاهــد، مفــرمـا كـه اين سيب زنخ ، زان بــوستـان بــه
و : چــو طفلان، تا كي اي واعظ فــريبــي بــه سيب بــوستــان و بــوي شيــرم
و خيام : گويند كسان بهشت ، با حور خوش است من ميگويم كه آب انگـور خـوش است اين نقـد بگير و دست از آن نسيه بــدار كـاواز دهل ،شنيدن از دور،خـوش است و: خيام !كـه گفت دوزخي خـواهد بــود ؟ كه رفت به دوزخ و كـه آمـد ز بهشت؟
و: جـامي و بتــي و بـربطي بــرلب كشت، اين هر سه مـرا نقد و ترا ،نسيه بهشت
امــا مهمترين تفاوت خيــام و حافظ در آن است كه خيــام از بنبست فلسفه،راهي به ميخانه ميجويد تا تلخكامي هاي فلسفي خود را به مي شيرين سازد ولي حافظ علاوه بر آن عشق و عرفان را هم چاشني ميكند تا راهي ديگر ، به سوي عـالم معنا باز كند و فراسوي پـرده حس و عقل را ، بـا چشم بصيرت به تماشا بنشيند .لذا شيريني و دلنشيني حافظ، از انديشناكي جدي و عبوس و مأيوس خيامي، گامي فراتر ميگذارد و چشم اندازي جديد را ميگشايد. هر چند كه اين شيريني و عذوبت ،هرگز شادي و شور و شعف مولوي را ندارد و به دَرد و به دُرد آميخته است . خيام كه به بنبست عقل برميخورد، دانايي به يك سو مينهد و به قول سپهري "پشت دانايي اردو ميزند". اما چگونه؟ با پناه بردن به مي و دم غنيمت شمردن. حافظ نيز عوالم خيامي را كاملاً تجربه ميكند ولي در آن عوالم اردو نميزند و مقيم نمي شود و به غير از مي، كيمياي ديگري مييابد كه او را از بنبست عقل و لايعقلي مستانه هر دو نجات دهد و آن عشق است. عـاقـلان نقطه پـرگـار وجـودنـد ولـي عـشق داند كه در اين دايره سرگردانند يا: جناب عشق را درگه بسي والاتر از عـقـل است كسي آن آستان برسد كه جان در آستين دارد فرق نگاه خيام و حافظ در همين هست كه عشق به فرياد حافظ ميرسد و آن از بركت قرآن است: عشقت رسد به فرياد، گر خود به سان حافظ قــرآن ز بَـر بـخـوانـي، بـا چـارده روايــت مقام عشق: حافظ با صوفي جماعت ميانه خوبي ندارد ولي محور تعاليم صوفيانه را كه عشق وحدت وجودي است نگه ميدارد و شاخ و برگها و اسم و رسمها و نام و نشانها را از آن ميزدايد و هرس ميكند و دور ميريزد (تا فقط عشق) به عنوان نقطه مركزي عرفان او باقي بماند: از صداي سخن عـشق نديدم خوشتر يادگاري كـه در اين گنبد دوّار بماند كائنات از آدمي تا پري به عشق زندهاند و سعادت يعني عاشقي: طفيل هستي عشقاند، آدمي و پري ارادتـي بـنـمـا تا سـعـادتـي ببري و آن كس كه عاشق نيست جسد متحركي بيش نيست: هر آن كسي كه در اين حلقه زنده نيست به عشق بـر او نمرده، بــه فــتـوايِ مــن نـمــاز كـنـيـد و خلاصه هدف از خلقت و فلسفه آفرينش و مقصود نهايي هستي، عشقبازي است و بدا به حال آن كس كه بيخبر از اسرار عشق و مستي بميرد: عاشق شو ار نه روزي، كار جهان سر آيد ناخوانده درسِ مقصود، از كارگاه هستي و: با مدعي مگوئيد اسرارِ عشق و مستي تـا بيخبر بميرد در دردِ خودپرستي غير از عشق هرچه كه هست به پشيزي نميارزد و از همين رو حافظ به جز عشق بر همه چيز نماز ميت ميخواند: من همان دم كه وضو ساختم از چشمهي عشق چــار تكبير زدم يكسره بر هرچه كـه هـسـت اما عشق در كلام حافظ وسيعترين معناي آن از خاك تا افلاك و از زمين تا آسمان را در برميگيرد و همين جاست كه عشق در مكتب رندانه او با جمالپرستي هم گره ميخورد. تصوف جمالپرستانه از شيراز برخاست. واژه كليدي نظر و نظربازي در ديوان خواجه، دلالت بر تأثر از اين مكتب است رندي گري حافظ دنباله ملامتي گري و قلندري گري است اما با چاشني عشق . برداشت حافظ از عشق، موسع است و به شيوهي صوفيان فارس، بين عشق مجازي و حقيقي فرق نميگذارد. رابطه وثيق و ناگسستني عشق زمين و آسماني را حافظ از همولايتيهاي سلف خود گرفته است و حتي گفتهاند "پير گلرنگ" در غزليات او، اشاره به "روزبهان بقلي" است كه حافظ به او ارادت مريدانه داشته است. او "صمد" و "صنم" را با هم ميخواهد: گفتم صنم پرست مشو، با صمد نشين گفتا بـه كوي عشق همين و همان كنند وقتي كه همه چيز اوست و چرا بايد بين مجاز و حقيقت دست به گزينش زد. رندي حافظ: “رند” كليديترين واژه درك حافظ است. پيش از او “ رند ” بار منفي داشته و امروزه اصطلاح “ مرد رند ” حكايت از همان بار ميكند . واژهي" رند" در زبان عامه و نيز در زبان سنايي و سعدي بعضاً بار ارزشي مثبت و بعضاً منفي دارد ولي حافظ به اين كلمه معنا و شخصيت ويژهاي ميدهد . سعدي آن را در مقابل پارسايي و زهد ميگذارد ولي بنا به روحيه اعتدال جويش، راه ميانه بين پارسايي و رندي را ترجيح ميدهد: تو پارسايي و رندي به هم كني، سعدي ميسرت نـشود: مـسـت باش يا مـستور و: چه رنــد پريشان شــوريــده بــخـت چه زاهــد كه بر خود كند كــار سخت به زهد و ورع كوش و صـدق و صــفــا ولـيـكـن مـيـفــزاي بـر مـصــطـفــي شـايد تنها كسي كه معنايي نزديك به معناي مورد نظر حـافظ از اين كلمه مراد كرده ، خيام باشد؛ آن جا كه ميگويد: رنــدي ديــدم نشسته بــر خنـگ زميـن ني كفر و نـه اسلام ، نـه دنيـا و نـه ديـن ني حق ، نه شريعت ، نه طريقت ، نه يقين انــدر دو جهــان ،كـرا بـود زهــره ايـن حافظ مصداق رند مورد نظرخيام است كه جنگ هفتاد و دو ملت را عذر نهاده و ز هرچه رنگ تعلق دارد آزاد است و به هيچ گروه و فرقه و دسته و فكري پايبند نيست و اين عدم تعلق ، بقول خيام واقعاً زهره شير ميخواهد. اگر “ زرنگي ” دلالت بر معناي منفي رندي داشته باشد ، ميتوانيم “ زيركي ” را دال بر معناي مثبت ، مورد نظر حافظ بدانيم . زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد وگفت صعب روزي ، بوالعجب كاري، پريشان عالمي
رند ،انسان كامل مورد نظر حافظ است كه تركيبي از“ عشق وزيركي” ، عشق و شباب و رندي، مجموعه مراد است چون جمع شـد معاني ، گوي بيان توان زد
حافظ تقريباً در همه جا عشق را با رندي ميآورد. چرا كه گفتيم عشق غايت الغايات مكتب اوست و رندي شيوه ي رسيدن بدان مقصد عالي : تحصيل عشق و رنـدي آسـان نمــود اول آخــر بسوخت جـانم دركسب اين فضائل نــاز پـرورد تنعـم، نبــرد راه بـه دوست عـاشقي شيـــوه رنــدان بلا كش بـاشد زاهــد ار راه به رنـدي نبرد، معذور است عشق كاري است كه موقوف هدايت باشد رندي نوعي زيركي پنهان كارانه هست .اين زيركي مستلزم پنهان داشتن عوالم خود از نامحرمان است و اين پنهان كاري گاه ميتواند در حد خريدن عامدانه ملامت و سرزنش خلق( ملامتي گري ) پيش برود: صراحي ميكنم پنهان و مردم ،دفتر انگارند عجب كه آتش اين زرق، در دفتر نميگيرد
رندي حافظ و زيركي اوست كه باعث شده هركس گمان كند زبان حال اوست و همه بخواهند او را به نفع افكار و آراء خود، مصادره كنند.او با خلق خدا صنعت ميكند و همه را بنوعي سر كارميگذارد ولي آنقدر زيرك است كه خود را لو ندهد و همه را هم راضي نگه دارد و از اين روست هر مجلسي او را از خود ميداند: حـافظم در مجــلسي ، دردي كشم در محفــلي حاليا بنگر كه چون با خلق صنعت ميكنم
حافظ به واژهي" رند" شخصيت ويژهاي ميدهد و در ذيل آن يك نحله و مكتب عارفانه جديد ميسازد. در كلام خيام رند انساني است زهرهدار و به غايت شجاع؛ چرا كه رنگ تعلق به هيچ عقيده و مرامي ندارد. حافظ اين آزادگي را ميپسندد و غلام همت آن مي شود" كه زير چرخ كبود ز هرچه رنگ تعلقپذير آزاد است" ؛ ولي او دو تفاوت با خيام دارد. اولاً خودش چنان همتي ندارد كه "بر در ارباب بيمروت دنيا" ننشيند يا لااقل در برههاي از زندگيش و به مقتضاي زندگي و احوالش، نمي تواند" آبروي فقر و قناعت نگاه دارد". و ديگر اين كه حافظ به خلاف خيام به يك چيز دلبسته بود و آن عشق بود و به مدد همين عشق خود را از بنبست عاقلانهاي كه خيام در آن گرفتار شده بود، نجات داد. اگر عشق استراتژي و مقصد و مقصود حافظ باشد، رندي شيوه و متدولوژي و تاكتيكي است كه براي نيل "بدان مقصد عالي" برميگزيند.در واقع عشق به مثابه استراتژي و رندي به مثابه تاكتيك خلاصهترين بيان حافظيگري و عرفان حافظانه است. اما اين رندي و اين عشق از كجا آمدهاند و ضرورت طرح آنها از كجاست. رندي حافظ پاسخي به تزوير همهگير زمانه اوست. حافظ فرزند زمان خود است و زمان او در يك كلام زمانه تزوير بوده كه همگان از شيخ و مفتي و محتسب تا خود حافظ تزوير ميكردهاند. مي خوركه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب چـون نيك بنگري همه تزوير ميكنند در واقع رندي نوعي ستر احوال براي جان سالم به در بردن از آزار و اذيت و مچ گيريهاي محتسبان و مزوران بوده است. بخش عمدهي نظام نظري و عملي حافظ در تقابل با اين تزوير است كه شكل ميگيرد. اين تزوير صرفاً وجههي سياسي و حكومتي نداشته. بلايي همهگير بوده كه در شيخ و شاه به يكسان نمود يافته است. تصوف در زمان حافظ به اوج ابتذال كشيده شده بود و از اين روست كه بسامد كلمهي صوفي در ديوان حافظ به شدت بازخورد منفي دارد. صوفي نهاد دام و سـر حقه باز كـرد بـنياد مكر بـا فـلـك حقهباز كـرد در ديوان حافظ نشانههاي واضحي كه بر حسن ظن او به تصوف متقدم اشاره كند هم وجود ندارد و شايد تنها حلاج و پير گلرنگ كه احتمالاً اشاره به بوده است از اين جهت مستثني بودهاند ولي واژه ي" عرفان" در كلام حافظ بازخورد مثبتي دارد و حافظ هنوز به ضرورت وجود پيري كه سالك را از خطر گمراهي و ظلمت نجات دهد، معتقد است اما هرچه ميگردد چنين انسان كاملي را نمييابد و ناچار دست در گردن خود مياندازد و يك تنه و تنها به سلوك خود ادامه ميدهد: مـا را به رندي افـسانه كردند پـيران جاهل، شـيخان گمراه و: آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست عالمي ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمي نشانههاي اعراض از تزويري كه دامنگير اهل تصوف شده بود پيش از اين در فرقههاي ملامتيه و قلندريه آشكار شده بود و از همين روست كه حافظ با اين نحلهها احساس همدلي بيشتري ميكند؛ مع هذا در سلك آنها هم درنميآيد و سلوك شخصي خود را پي ميگيرد. ملامتيه و قلندريه متوجه شده بودند كه نفسانيت اين بار در هيأت و شكل و شمايل خرقهپوشي و پشمينهپوشي به تظاهر و تزوير و خودنمايي و خودفروشي پرداخته است. از اين رو" از آن دلق مرقع كه صد حقه در آستين داشت" ، به درميآمدند و به كسب و كار عادي ميپرداختند و به جاي بلند كردن موها كه مشخصه ظاهري اهل تصوف بود به تراشيدن سر ميپرداختند. هـزار نكته باريك تر از مو اينجاست نه هر كه سر تراشد ، قلندري داند حافظ متوجه شده بود كه تراشيدن سر هم مشكلي را حل نميكند و مشكل بر سر مو نيست بلكه "هزار نكته باريكتر و مهم تر از مو" در مواجههي با نفسانيت وجود دارد؛ چنانچه از هر دري او را براني از در ديگر به درون ميآيد. اما در مجموع از ملامتيگري و قلندريگري با قبول خاطر سخن ميگويد و ملامتيگري حافظ در ابيات زير پيداست: گــر مريد راه عـشـقـي، فـكر بدنامي مكن شيخ صنعان، خرقه رهنِ خانهي خمار داشت گــر مــن از سرزنش مدعيان انـديـشـم شيوه مــسـتــي و رنـدي، نـرود از پيشم دامني گر چاك شد در عالم رندي، چه باك؟ جامهاي در نيك نـامـي نـيــز ميبايد دريد در كوي نيك نامي، مــا را گــذر ندادند گــر تــو نميپسندي، تـغـيير ده قـضـا را به مي پرستي از آن نقش خود بر آب زدم كــه تا خــراب كنم نقش خــود پرستيدن وفــا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طـريـقت مـاست كافري است، رنجيدن حافظ گاهي متوجهي ايرادات وارد بر ملامتي گري نيز ميشود. از جمله در بيت زير مباهات كردن به فسق را نيز در رديف زهدفروشي مينكوهد: دلا دلالت خـيـرت كـنـم بـه راه نجات مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش و قلندريگريش در ابيات زير: هـزار نكتهي باريكتر ز مــو ايـن جاست نــه هــر كه سر بتراشد، قـلندري دانـد گذشتن از سر مو در قلندري سهل است چو حافظ آن كه ز سر بگذرد، قلندر است قلندران حقيقت، بـه نـيــم جـو نخرند قباي اطلس آن كن كه از هنر عاري است ســـوي رندان قلندر، به ره آوردِ سـفـر دلـق بـسـطامي و سـجـادهي طامات بريم وقت آن شيرين قلندر،خوش،كه دراطوارِسير ذكر تـسـبـيـح ملـك، در حلقة زنّار داشت لذا حافظ ملامتگرانه بدنامي پيشه ميكند و از سرزنش مدعيان هراس ندارد و با اين ملامتكشي خوش احوالي دارد و چون قلندران حقيقت دل به قبا و دلق خوش نميكند. اما رنديگري چيزي وراي ملامتگري و قلندري است و دو مشخصهي ديگر هم دارد: يكي زيركي، دوم عشق. پس رندي در يك كلام ستر احوال از نامحرم است. اين تزوير عام و فراگير در حكام، در اهل تصوف و شيوخ و مفتي و محتسب حافظ را به برخورد رندانه و زيركانه با اين احوال تشويق ميكند. اما ببينيم رندي حافظ چگونه در مقابله با رياكاران به كار او مي آيد. يكي از مصاديق اين رندي دفع فضولي و آزار و اذيت هاي مفتي و محتسب و زاهد ، براساس اعتقادات خودشان است. حافظ در ديوانش به شدت جبري است ولي معلوم نيست كه آيا صرفاً آن را براي عقب راندن مدعيان به كار ميگيرد يا خود نيز بدان اعتقاد دارد. مهمترين صفت خداي حافظ رحمانيت و رحيمي اوست . اگـر حافظ ، از خطاي قلـم صنع در ميگذرد، به خاطر آن است كه خود صانع ،عين خطا پوشي و گذشت است : پيــر دردي كش ما، گرچه ندارد زر و زور خوش عطا بخش و خطا پوش خدايي دارد
و به پشتوانه اين رحمت عام است كه حافظ به جنگ زهد ميرود: بيا كه دوش به مستي ، سروش عالم غيب نـويـد داد كه عـام است فيض رحـمت او
و : لطف خـــدا ، بيشتــر ازجــرم مــاست نكته ســربستـه چـه دانـي ؟ خمـــوش
و : از نـامـه سيـاه نتــرسم ،كـه روز حشـر با فيض لطف او، صد از اين نامه، طي كنم
و به زاهد طعنه ميزند كه از كجا معلوم كه من هر دو دنيا را نداشته باشم و تو از هر دو،بيبهره نباشي : فردا شراب و كوثر و حور،از براي مـاست و امــروز نيز ، ساقي مهروي و جـام مي
يا : ترسم كه صرفهاي نبرد روز بازخواست ، نــان حــلال شيخ، زآب حـــرام مــا
در واقع حافظ با دو سلاح به جنگ زاهد ميرود .سلاح زاهد “ گناه ” است و حكم گناهكاران را، او صادر ميكند. حافظ با دو سلاح “رحمت الهي ” و “جبر”، ميكوشد سلاح “ گناه ” را ،از كار بياندازد. او چنين استدلال ميكنـد كه اولاً فيض رحمت او،عـام است و ربطي به نامه سياه و ميزان جرم من ندارد و ثانياً حكم گلاب وگل ،از روز ازل داده شده است و با كوشش ما دگرگون نخواهد شد: در كــارگلاب وگل ،حكــم ازلي اين بـود : كاين شاهد بـازاري، وان پــرده نشين باشد جام مي و خون دل، هر يك به كسي دادند در دايـــره قسمت، اوضــاع چنين بـاشـد يا : آئيــن تقـــــــــوي ،مــا نيــز دانيــم ليكــن چــه چـاره، بــا بخت گمــــراه
يا : رضــا به داده بده و از جبين گـره بگشاي كه بــر من و تـو،در اختيــار، نگشـادست
و اصولاً گناه اختياري نيست : گنــاه اگــر چـه نبـود اختيار مـا حافظ ! تـو در طريق ادب باش وگو،گناه من است
اصلاً اگرگناه نباشد ، فلسفه آتش و دوزخ بــراي چيست و تكليف بهشت و دوزخ خداونــد ،چه ميشود؟ دركــارگــاه هستي از كفــر ناگزير است، آتش كــه را بســوزد،گــر بولهب نباشد؟ پس اصلاً معلوم نيست عنايت خدا با چه كسي باشد: زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز ، تــا تو را خــود زميان ،با كه عنايت باشد
واصولاً كرامت و بخشش ،براي گناه وگناهكاران است پس : نصيب ماست بهشت اي خداشناس بـــرو كـه مستحق كــــرامت ،گنــاهكـاراننــد
حافظ تقريباً در همه ديوانش جبري است ولي در اين مسئله نيز ،مانند ساير مسائل،بعضاً ابيـاتي در جهت اختيار دارد : گــرچه وصالش نـه به كوشش دهنــــد، آنقــدر اي دل كــه تــواني، بكــــــوش
يا : كمتر از ذره نهاي، پست مشو ، مهــر بورز تـا بـه خلوتگه خورشيد، رسي، چرخ زنان
يا : آدمي، در عـالم خــاكي ،نميآيد بدست ، آدمي ديگــر ببـايـد ساخت و ز نو عالمي
شايد اين جبرگرايي حافظ متأثر از جبرگرايي خيام باشد: در گــوش دلـم گفت فـلك پنـهاني حكمي كــه قضا بود ز مـن ميداني؟ در گـردش خود، اگر مـرا دست بُدي خــود را بـرهاندمي ز سـرگـردانـي البته خيام هم بعضاَ از اين جبرگرايي براي خلع سلاح اهل كلام استفاده ميكند و خود او در اين مقوله مانند "فلك" "سرگردان" مينمايد. ميپردازم به يكي ديگر از معركههاي آراء مفسرين در باب حافظ: مي و معشوق: مصاديق عرفاني" مي" در ديوان خواجه غيرقابل انكار است. در ديوان حافظ غزل هايي هست كه مشخصاً بر تجارب عارفانه شخصي او در زمان معين دلالت دارند و به علت وجود همين عوالم ، بهترين غزل هاي حافظ همين هايند : دوش وقت سحــر ،از غصـه نجـاتم دادند ونـــدران ظلمت شب ،آب حياتم دادنــد بيخــود از شعشعة پـرتـو ذاتـم كـردنــد بــاده از جــام تجلــــي صفــاتم دادنـد چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي آن شب قدر،كه اين تـازه بــراتم دادنـــد بعــد از اين روي من و آينه وصف جهــان كـه درآنجـا ،خبـر از جلـــوة ذاتم دادنـد حافظ در اين ابيات از جلوة ذات خداوند بر دل خود،سخن ميگويد و از بيخودي و سيراب شدن از آب حيـات، در دل شب و از روايت عارفانه آفرينش عالم حكايت ميكند كه عالم تجلي پرتو حسن اوست و عشق امانت و وديعهاي است كه خداوند،ملك را لايق آن نديد و به آدمش سپرد: دوش دويدم كه ملائك ،در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمــانه زدنــد سـاكنان حــرم ستـر و عفاف ملكـوت بـا من راه نشين ، باده مستـانه زدنــد آسمـان بـار امانت ، نتـوانست كشيـد قـرعه فـال بنـام من ديــوانه زدنـــد يا : در ازل پــرتــــو حسنت ز تجلــي دم زد عشق پيــدا شــد وآتش به همه عــالم زد جلوهاي كرد رخش ،ديد ملك عشق نداشت عين آتش شد از اين غيرت و بـــر آدم زد حافظ در اين ابيات،مانند ديگر عرفا راه اين سير و سلوك را نه عاقلانه، كه عاشقانه و از طريق دل ميداند .دل همان جام جهان بين يا جام جمي است كه آينه ادراك حقيقت است : سال هـا دل طلب جـام جم از مــا ميكـرد آنچه خـــود داشت ،ز بيگانه تمنا ميكــــرد گوهري كز صدف كون و مكان بيـرون بــود ، طلب ازگمشــــدگان لب دريــا ميكــــــرد گفتم اين جام جهان بين، به توكي داد حكيم گفت آن روز كه اين گنبــد مينــا مي كــرد
گمشدگان لب دريا به دنبال گوهر حقيقتاند ، اما اين گوهر،در صدف مكاني خاص ( و مثلاً لب دريـا ) نميگنجد و اين گمشدگان، تشنه لب ميگـردند درحاليكه آب دركـوزه است و يار در خانه دلشان ،كه همان جام جهان بين است و آن را خداوند حكيم درآغاز آفرينش گنبد ميناي آسمان ، به نوع انسان امانت داده است . تأكيد حافظ بر نقش دل در سير و سلوك در مقابل عقل ، از شواهد تفكر عارفانه اوست مخصوصاً آن جا كه صريحاً از حلاج ( بعنوان نماد طريقت و عشق) در مقابل شافعي( بعنوان نماد شريعت و عقل ) نام ميبرد. حلاج بر سر دار ،اين نكته خوش سرايد: از شافعي مپــرسيد امثــال اين مسائـل
از ديگر شواهد تفكرعارفانه حـافظ، كه از سختگيري فقيهانه متمايز است، تساهل و آسـانگيريش نسبت به فرق و مذاهب ديگر است، تـا آن جا كه در هر سَري ،سِري از خدا و درخرابات مغان هم، نورخدا ميبيند: در خــرابات مغـان، نـور خــــدا مي بينم وين عجب بين كه چه نوري زكجا ميبينم
يا : گر مرشد من، پير مغان شد چه تفـــاوت ، در هيچ سَري نيست كه سِري زخدا نيست
با تمام اين اوصاف بسياري از ابيات ، مي انگوري غير قابل تعبير به نظر مي رسد: ابيات بسيار زيادي در ديوان خواجه، آشكارا به مي انگوري ( خون رز) و معشوقه ماهروي زميني دلالت دارند . خودش صريحاً ميگويد از هم صحبتي با صغير و كبير، براي من مي دو ساله ( صغير) و محبوب 14 ساله ( كبير ) كفايت ميكند : مي دو سـاله و محبــوب چهــارده ســـاله همين بس است مــرا ،صحبت صغير وكبير
يا وقتي كه آشكارا ازخون رزان سخن ميگويد، ديگر نميتوان آن را به مي عرفاني تأويل كرد : چه شودگر من و تو ،چند قدح باده خوريم باده از خون رزان است، نه از خون شماست
در بعضي جاها ميگويد حالا كه ماه روزه ( رمضان ) رفته و تمام شده و عيد فطر آمده ، موقع باده نوشي است . طبيعتاً اگر مي عرفاني مورد نظر باشـد ، نميبايست آن را در ماه صيام ( روزه ) ممنوع ميكرد ، چرا كه اتفاقاً در اين ماه مي عارفا نه بيشتر ميچسبد : ســـاقي بيـــار بـاده ،كــه مـاه صيــام رفت در ده قـدح ،كـه مـوسم نـامـوس ونــام رفت
يا: روزه يكسو شد و عيـــد آمـد و دلها برخاست مي ز خمخانه بجوش آمـد و مي بايد خواست
يا: ميگويد فصل بهار وگل و سبزه موقع نوشيدن نبيد ( مي ) است ،اگـر پولش ( وظيفه ) برسد . در صورتي كه مي عرفاني نه به فصل معين مربوط است و نه به رسيدن “ وظيفه” : رسيد مــژده كه آمد بهــار و سبــزه دميد وظيفه گر برسد ، مصرفش گل است و نبيد
يا مي خوردن را بر استفاده ابزاري از قرآن و آب حرام (مي) را بر نان حلال شيخ و باده نوشي را بر زهد فروشي ترجيح ميدهد.در حاليكه مي عرفان ، علي القاعده نبايد بار منفي داشته باشد كه در مقابل قرآن و نـان حلال و زهـد قرار داده شود : حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ، ولي دام تــزوير مكن ،چـون دگران، قــــــرآن را
يا : تــرسم كـه صــرفه اي نبـرد روز بازخواست، نــان حــلال شيـخ، زآب حـــــــرام مـــا يا : بــاده نـوشي كه در او روي و ريــايي نبــود ، بهتر از زهد فروشي ،كه در او روي و ريــاست حافظ حتي از مزه تلخ مي ، سخن ميگويد و آنرا شيـرينتر ( احلي ) از بوسـه دوشيـزگان ( قبله العذارا) ميداند و حال آن كه مي عرفان نميتواند “ تلخ وش” باشد . از آن بيشتــــر در همين بيت تصريح ميكند كه اين مي همــان“ ام الخبائث ” ( مــادر پليدي هاي) معروف است و چيز ديگري نيست. آن تلخ وش كه صوفي، ام الخبائثش خواند، اشهــي لنـا و احـلي، من قبـله العــــذارا حكايت معشوقههاي حافظ نيز از همين مقوله است و حافظ صراحتاً از سرو قامتي سخن ميگويد كه وصـالش جز با سيم و زر ميسر نميشود: مِن گــدا ،هــوس ســرو قــامتــي دارم كه دست دركمرش، جز به سيم و زر نرود
يا : مي دو ســاله و محبـوب چــارده ســاله همين بس است مرا صحبت صغير و كبير
كه اشاره به سن و سال معشوق ،كاملاً گوياي زميني بودن سيه چشمان مورد نظر خواجه است : مرا مهر سيه چشمان، ز سر بيــرون نخواهد شد قضاي آسمان است و اين، ديگرگون نخواهد شد
و گاه ازحسرت و حسادت و تصور اينكه معشوقش درآغوش كيست ، خواب به چشمش نميآيد: خوابم بشد از ديده در اين فكر جگـرســوز كاغـوش كه شــد ،منــزل آسايش وخوابت
يا از معشوقه توصيفاتي ميكند كه به هيچوجه شايسته معشوق آسماني نيست : دل و دينـم ،دل و دينم، ببردست برودوشش ، برودوشش ، بـرودوش دواي توست ، دواي توست ،حافظ لب نوشش ، لب نوشش ،لب نوش ببرد از من ،قرار و طاقت و هوش ، بت سنگين دل سيمين بنــاگوش شاهد و قرينه ي ديگري كه تأويل زميني مي و معشـوق حافظي را ، مدلل و مؤكد ميسازد، زندگي عملي حافظ ، بخصوص در دربار شاه ابواسحق ، است كه يكسـره در عيش و عشرت و شادخـواري و كامراني خلاصه ميشد. حتي ميگويند او به خواهر شاه كه او هم طبع شاعري داشت دل سپرده بود و تعلق خاطر داشته است . قصه شاهدبازي آن دوران ، به عشق به جنس مخالف مختوم و محدود نميشده است و“ساده بازي” با جنس موافق هم رواج تام داشته تا آنجا كه گفتهاند اتابك يزد،حكومتش را فداي پسري كرد كه همراه برادر شيخ ابواسحق به يزد رفته بـود .خود حافظ هم از“ شيرين پسران” ميگويد : گر آن شيرين پسر، خونم بريزد دلا چون شير مادر،كن حلالش پيوند دادن معشوق زميني و آسماني در تصوف ما سابقه دارد ولي پيوند بين مي مجاز و مي حقيقت مشكل است. شريعت اسلام نص صريح بر حرمت مي انگوري دارد. يا بايد بگوييم حافظ مي زميني و انگوري را تنها در ابتداي جستجوهايش و زماني كه مشرب خيامي داشت، ميستايد و بعد از آن كه به مذهب عشق روي آورده ، دست از آن برداشته يا بايد بگوييم حافظ با حفظ خياميگرياش پلي بين مي انگوري و حقيقي زده و همانگونه كه- قبل از او - بين عشق زميني و آسماني پل زده شده بود، او هم مبتكر پيوند بين مي انگوري و حقيقي بوده و گمان داشته مي انگوري هم مجلاي مي حقيقي ميتواند باشد. در هيچ يك از آثار عرفا به اندازهي شعر حافظ ، مرز اين دو نوع مي مخدوش نشده است و در هيچ كدام از اشعار عرفا اين گرفتاري را كه ما با شعر حافظ داريم، سراغ نداريم. راه سوم هم اين است كه بگوييم اشارههاي آشكار حافظ به مي زميني و انگوري اولاً به سوابق و جوانيهاي او خاصه در دربار برميگردد و ثانياً به مشرب رندي او كه اهتمام بر ستر احوال خود از غير ولو به صورت ملامتيگرانه دارد. اما تقابل شكنيهاي حافظ تمامي ندارد و بين ميترائيسم و عرفان هم پل ميزند. حافظ و ميترائيسم: از ديگر ويژگيهاي اختصاصي عرفان حافظ ، تداخل آن با آئين مهرپرستي يا ميترائيسم است ،كه به قبل از دوران اسلامي مربوط ميشود. از همين رو عبــاراتي نظير“ خرابات ” و“ مغ ” و“مغبچه ” اختصاصي شعر حافظند و در شعـر ساير شعراي ، مسبوق به سابقه نيستند ، مهرپرستي آئيني عرفاني در ايران قبل از اسلام بوده است. دكتر محمدرضا رجبي در اين باره ميگويد: “مغبچه ”در آئين مهر، همان“ نوچه”يا مريد است كه در طريق سلوك گام گذاشته و بايد از هفت وادي (هفت شهرعشق)، تحت نظر“ پيرمغان ” ( مهيار) بگذرد تا به سلامت به مقصود برسد. به مي سجاده رنگين كن، گرت پير مغان گويد كه سالك بيخبر نبود، ز راه و رسم منزل ها
دكتر رجبي ميگويد“ خرا به”( مفردخرابات )،همان خورابه ( منزلگه خورشيد) است همان طور كه “ گرما به ” و“مهرابه ” محل آب گرم و جايگا ه ستايش مهر ميباشند. در ديوان خواجه اشارات زيادي به مهر و آئين مهر وجود دارد: حـافظ، جنـاب پيــر مغان ،مامن وفاست درس و حديث مهر برو خوان و زو شنو
يا : بـردلم گرد ستمهاست ، خــدايا مپسنـد كـه مكــدر شـــود آيينــه مهــر آيينم
حافظ و پست مدرنيسم: حافظ جامع اضداد است و به همين علت دست رد بر سينه كسي نميگذارد. اشعار او ميتوانست توسط چند شاعر مختلف المشرب سروده شده باشد ولي حافظ چند نفر نيست . يك نفر است كه جامع همه تضادها و تقابلهاست . او تقابل زمين و آسمان را به شيوه پست مدرنهاي امروزي در هم شكسته است . حافظ ذهنيتي پست مدرن دارد و مثل “ دريدا ” و “ فوكو” به بت شكني تقابلهاي قراردادي و كليشهاي ميپــردازد و از مي انگــوري و معشوق زميني، راهي به مي عــرفاني و معشوق آسماني ميگشايد و آسمان و زمين را به هم پيونـد ميزند چرا كه همه كائنات زميني و آسماني جلـوه ذات اويند و مگـر شيخ صنعان ، خرقه رهن خانه خمار نداشت؟ گـر مريد راه عشقي، فكـر بـدنـامي مكـن شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
در غزلي از عماد خراساني ، تقابل شكنيهاي عارفانه به روشني نشان داده شده است : پيش ما سوختگان مسجـد و ميخـانه يكي است حــرم و ديــر يكي ، سبحه و پيمانه يكي است ره هركس، به طريقي زده آن شـــوخ ار نــه گــريه نيمشب و خنـــده مستانه يكـــي است
اين همه جنگ و جدل، حاصل كوته نظري است گــر نظــر پـاك كني ،كعبه و بتخانه يكي است
گــر به ســر حـد جنونت ببــرد عشق، عمــاد بيـوفايي و وفــاداري جـانـانـه يكــــــي است
و شيخ بهايي كه در مسمط معروفش مهر تأييد بر طرق مختلف الي الله ميزند : هر كس به طريقي سخن حمد توگويد بلبل به غزلخواني و قمري به ترانه در ميكده رهبانم و در صـومعه زاهــد يعني كه ترا ميطلبم خانه به خانه حافظ انسان كامل نيست بلكه يك انسان جامع است او مثل همه انسانها خطا و اشتباه دارد ولي جامع انسانها و جامع سير و سلوك هاست و همه را در پرتو عشق، ذوب و جذب ميكند ولي ترس از فهم نشدن به او آموخته كـه در ضمن زيرك هم بايد باشد و احوال خود را از نامحرمان پنهان دارد.تفاوت زيركي حافظ با معناي منفي زرنگي اين است كه زيركي او معطوف به فريبكاري به منظور جلب خير و منافع شخصي نيست ، بلكه ترفندي براي در امان ماندن از شـر محتسبان عيبجوي ظاهرالصلاح است. در واقع فلسفه و ضرورت رند بودن حافظ ، از زندگي در زمانهاي نشأت ميگيرد كه نه تنها او را فهم نميكند بلكه فهم او از زندگي را هم تاب نميآورد و به چــوب تكفيـر و تفسيقش ، ميآزارد . شايد بتوان او را پست مدرنترين شاعر ايراني گذشته ها دانست چرا كه ، با شالوده شكني تمام تقابلهاي قراردادي زمين و آسمان، ملامتيگري و رندي و باده نوشي و عرفـان و نظربازي و هنــر و ميترائيسم را در تركيبي پست مدرن دركنـار هم مينشاند. با اين نگاه به حافظ ميتوان دعواهاي برسر مشرب و مكتب او را فيصله داد. هم آنها كه سينه حافظ را مخزن قرآن ميدانند و هم آنان كه او را بندهي مي و معشوق زميني دانستهاند، ميتوانند از ديوان او، شواهد بسياري له نظر خود بياورند ولي حق اين است كه حافظ مجاز و حقيقت را رندانه با هم جمع كرده است و دوبيني و احوليت و به قول جامي "اثنينيتي" در ميانه نميديده است و به شيوه فلاسفه پست مدرني چون "دريدا" و" فوكو" به بت شكني تقابلهاي كاذب و قراردادي ميپردازد و از مي و معشوق زميني پلي به معشوق آسماني ميزند و در همه چيز نور خدا ميبيند: در خـرابـات مــغـان نــور خــدا مـيبـينم وين عجب بين كه چه نوري، ز كجا ميبينم او به شيوهي عارفان پيش از خود خلقت عالم را پرتو حسن و زيبايي خداوند ميداند كه عشق را در انسان به مثابه وديعهي خود به امانت ميدهد تا آتش در عالم فكند: در ازل پـرتـو حـسـنـت ز تـجـلــي دم زد عـشـق پيدا شـد و آتش بـه همه عـالم زد جلوهاي كرد رخش، ديد مَلَك عشق نداشت عـين آتـتش شـد از اين غيرت و بر آدم زد آسمان بــار امـانـت نتوانست كـشيد قـرعهي فــال به نـام من ديوانه زدند و اين يكسان نگريِ پست مدرن است كه به تساهل و تسامح نسبت به مذاهب و مكاتب ديگر ميانجامد و "مروت و مدارا" را مبناي مراوده با خلق جهان اعم از دوست و دشمن ميسازد: گــر مرشد من پير مـغان شـد، چـه تفاوت در هيچ سَري نيست كه سِرّي ز خدا نيست نسبتي كه حافظ با عرفان دارد شباهتي به نسبت ساير شعراي عارف و متصوفه با آن نداشته است. انگار حافظ فقط از كنار تصوف رد ميشود و خيلي اوقات هم با آن سر نزاع دارد. او همان قدر با نوعي از عرفان نسبت دارد كه با موسيقي و شعر و هنر و فلسفه. يعني در شعر حافظ از هر معرفتي، چيزي وجود دارد. حافظ، جامع عرفان و موسيقي و فلسفه و هنر و شعر است. او به نحوي حتي جامع شاعران پيش از خود است: تركيبي از مولوي و خيام و سعدي و خواجوي كرماني و همام تبريزي و ديگران. او از قيد يك تعلق خاص آزاد است. به همه چيزهاي خوب و زيباي دنيا عشق ميورزد و تُلِرانس معنايي شعر حافظ از اين دل هرزه گرد و كولي وار اوست كه در يك گلستان مقيم نميشود. و اين يك ذهن پست مدرن است كه قالب مكاتب روزگار خود را ميشكند و آنها را با هم درميآميزد. گاهي فيلسوف است و خيام وار از بنبست معماي وجود به مي پناه ميبرد و گاه از ذوق عشق نميداند سرش را به پاي حبيب اندازد يا دستارش را. حافظ قرآن است ولي وعده فرداي زاهد را باور نميكند. وقت سحر آب حياتش ميدهند و ديگر وقت از جور معشوق و ممدوح مينالد. به قول خرمشاهي حافظ انساني جامع است نه كامل. زبان حافظ : " گوته" ميگويد:" اگر عروس لفظ و داماد معنا با هم ازدواج كنند ، از اين ازدواج كسي بــا خبر است كه شعر حـافظ را بشناسد." حافظ در اوج بلاغت كلامي و شيرين سخني ، شعرگفته است و بلاغت و صناعت بـرايش بسيار مهم بوده است طوري كه آن قدر شعرش را دستكاري ميكرده تا تك تك كلمات،جانشين ناپذير و بيبديل گردند . "صائب" زيبايي اجزاء صورت معشوقش را به شعـرهاي حافظ تشبيه ميكند كـه همه چيز آن سر جايش است و نميتوان جزئي را به جزء ديگر ترجيح داد : غلام حسن خداداد او شوم كه سراپا چو شعرحافظ شيراز انتخاب ندارد “علي دشتي” ويژگي بياني او را “ فخامت ” مينامد كه زيبايي و شكوه و وقار،همه را با هم دارد. حافظ بر خلاف مولوي كه يك سينه سخن داشته و هر طوري كه شده حرفش را ميزده ، كمگوي و گزيدهگوي بوده است و حدود پانصد غزل بيشتر نسروده است . از ديگر ويژگيهاي بياني او“ ايهام” است كه با رندي و زيركي او ،ارتباط نزديك دارد : مثلاً: خم ها همه در جــوش و خــروشند ز مستي وان مي كه درآنجاست حقيقت نه مجاز است
اين بيت را ميتوان دو جور قرائت كرد.اگر علامت كاما (،) بعد از“ نه” قرار گيرد، مي معناي مجازي پيدا ميكند و اگر اين علا مت پس از“ حقيقت ” قرار گيرد معناي حقيقي ميآيد . تــازه بعد از اين كه توافق كرديم كه مثلاً كاما را بعد از حقيقت بگذاريم ، معلوم نميشود مي حقيقي همان مي انگوري است يا مي عرفاني . هر دو تعبيـر يا تفسير از مي حقيقي ميتـواند درست بــاشد. ميتـوان گفت مي حقيقي همان مي انگوري است و واقعي است و نيز ميتوان گفت مي حقيقي نه مي واقعي بلكه مي منسوب به حقيقت است. و : سال ها رفت كه دست من مسكين نگرفت زلف شمشاد قدي، ساعد سيم اندامي كه گدست من مسكين" ميتواند هم معناي فاعلي داشته باشد وهم معناي مفعولي. ويژگي ديگر بياني حافظ، استفاده وسيع از مراعات النظير و همچنين موسيقي حروف از طريق "واج آرايي " است كه جذبه و جاذبه شعر او را ، مضاعف و مكرر ميكند. مثلا در اين بيت : اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد
مؤخره : حافظ را همه دوست دارند چون حرف دل همه را به زيبايي هرچه تمام ميزند .به همين دليل همه دوست دارند حافظ از آن ها باشد و او را به نفع رأي و نظر خود مصادره كنند ولي حافظ تن به هيچ مصادرهاي نميدهد. اگر "فردوسي"، " حافظه ي تاريخي" قوم ايراني باشد، حافظ را هم به واسطه ي نمايندگيش از خق و خوي كثير الاضلاع ايرانيان – كه مدارا و انعطاف زيركانه مشخصه ي آن است – بايد"حافظه ي فرهنگي" خود بدانيم. در واقع ، حافظ با برجسته كردن روحيه ي" رندي" انسان ايراني ، از آن يك مكتب ماندگار ساخت.رمز ماندگاري شعر حافظ در حافظه ي انسان ايراني نيز، نمايندگي كردن از اين روحيات است." رند" ، مبين انسان آگاه و زيركي است كه چون جامعه بر وفق مراد او نيست و او را نمي فهمد و حتي او را برنمي تابد، ناچار از هوش و زيركي خود براي بقاي خود و دگرگوني تدريجي اين جامعه استفاده مي كند. حافظ انسان كاملي نيست ولي به قول “ خرمشاهي” كاملاً انسان است و ضعفهاي يك انسان را هم طبعاً دارد. ما بر اساس يك خصيصه فرهنگي ناصحيح ،دوست داريم از كساني كـه دوستشان داريم بت بسازيم و هيچ گونه نقص و عيبي بر آنان را بر نميتابيم يا اگر نتوانيم آن را انكاركنيم، دست به تأويل و تفسير ميزنيم . ولي آيا نحوه زندگي و سيره عملي حافظ ميتواند بالتمامه مـورد تأييد باشد؟حافظ انساني بوده كه مانند همه انسانها، احوال متغير و متلوني داشته و شاعر بودن ( و در نتيجه سريع التاثير بودنش ) هم، اين احوال متغير را ،مضاعف ساخته . طوري كه خودش هم اين تلون مزاج را لازمه جواني ميداند: حافظ چه شد ار عاشق و رندست و نظر باز بس طـور عجب، لازم ايــام شبــاب است بنابراين نخواهيم حافظ آن چيزي باشد كه ما ميخواهيم .حافظ هركه هست بـاشـد ، مـا بـايد خودمان باشيم.كمال در مقلد حافظ بودن نيست درخود بودن است. ميتوانيم از شعـرهايش لــذت ببريم بدون آن كه ضعف هايش را توجيه و تأويل كنيم . حافظ را ميتوان دوست داشت و از او لذت بـرد بدون آن كه از او يك بت سـاخت و ضعف هايش را انكار كرد. شايد نظراً نتوانيم با انديشهي جبرگونه و توجيه گناهان و ساده بازي هايش كنار بياييم ولي عملاً دل با او داريم و ديوانش پس از قرآن، محبوب ترين كتاب ما فارسي زبانان است. او انساني دوست داشتني است ولي مصون از انتقاد نيست چون "كاملاً انسان" است. حافظ آميخته هنر و عيب است و همين آميزه هم دوست داشتني است .به قول خودش: عيب مي جمله بگفتي، هنرش نيز بگـو نفي حكمت مكن، از بهر دل عامي چند
پايان 47 سالگي : 4/ 3/ 86 منابع : 1 ـ از كوچه رندان ( عبدالحسين زركوب ) 2 ـ تماشاگه راز ( مرتضي مطهري ) 3 –ذهن و زبان حافظ ( بهاء الدين خرمشاهي ) 4 ـ حافظ شاملو ( احمد شاملو ) 5 ـ ديوان حافظ 6 ـ كاخ ابداع ( علي دشتي ) 7 ـ نقشي از حافظ ( علي دشتي ) |
cript>
|